| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
soad
عضو رسمی


عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas 
Points: 428
|
تاریخ: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 - 22:12 عنوان: رازهاي زندگي |
|
|
1. هرگز نا اميد نشويد ،چون معجزات هر روز به وقوع مي پيوندند.
2.انتظار نداشته باشيد كه ديگران همواره به پند و اندرزهايتان گوش فرا دهيد .
3.از هر فرصت جديدي كه در زندگيتان پديد مي آيد ،نهايت استفاده را ببريد و آن را پروش دهيد.
4.هرگز فرصتها را براي ابزار عشق و اداي جمله دوستت دارم به عزيزان از دست ندهيد.
5.تا مي توانيد لبخند بزنيد. لبخند هزينه اي در بر ندارد ولي ارزش آن بيشتر از هر چيز ديگري در جهان است.
6.از روي ميزان آرامش و علاقه تان ،سطح موفقيت خود را محك بزنيد.
7.دوستان جديد پيدا كنيد ةولي قدر دوستان قديمي را بدانيد.
8.هرگز فراموش نكنيد كه احساسات و عواطف ديگران نياز به تعريف و تمجيد دارند _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
foja
عضو جدید


عضو شده در: 14 تیر 1386
پست: 161
محل سکونت: dubai 
Points: 182
|
تاریخ: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 - 21:40 عنوان: راز |
|
|
چرا ما به رازهایمان احتیاج داریم
چیزی را از دیگری مخفی کردن ، معمولا غیر اخلاقی و یا به عنوان صدمه ای برای یک رابطه شمرده می شود. اما همه رازها مخرب نیستند، رازهای "خوب" نیز وجود دارند. رازها انسان را از صدمه و نزدیکی بیش از حد حفظ می کنند، و بدون چنین رازهایی زندگی مستقل انسان و همینطور رابطه خوشبخت بین دو نفر قابل تصور نبود.
انسانهایی که زندگی دوگانه ای دارند، برای ما جالب هستند. دوست داریم از چرا و چگونگی راز آنها سر در بیاوریم و گاهی از خود سوال می کنیم چطور شخصی توانسته است رازهایی مانند فرزندانی از شخص دیگر، عشق و رابطه با دیگری یا مثلا تمایلات جنسی غیر معمول خود را در مدت زمان طولانی پیش خود حفظ کند. این تمایل ما به دانستن، تنها از روی کنجکاوی نیست، بلکه گاهی به این دلیل است که ما اغلب- کم یا زیاد- خود را به آنها مربوط می بینیم، چرا که ما نیز رازهایی را پیش خود داریم، صندوقچه هایی که کسی به آنها راه ندارد. اسرار جز جدا نشدنی زندگی انسان هستند.
انسان تنها در پنج سال اول زندگی می تواند بدون راز زندگی کند.اما از سن پنج سالگی، یعنی از زمانی که ما خود را به عنوان یک موجود مستقل درک می کنیم، شروع به پنهان واقعیت می کنیم: در کودکی محلهای مخفی ای داریم که کسی از آنها خبر ندارد، در نوجوانی عشق به پسر همسایه را فقط برای دفتر خاطرات خود تعریف می کنیم، و در بزرگسالی نیز همه روابط و عشقهای گذشته خود را برای همسر خود تعریف نمی کنیم یا تمایل جنسی خود را از همکاران و والدینمان مخفی نگه می داریم. هر انسانی در زندگی خود چیزی دارد که از دیگران مخفی نگه می دارد و از آن با کسی حرف نمی زند. گاهی دلیل این رازداری ترس از طرد شدن و فهمیده نشدن و عواقبی است که گفتن حقیقت به دنبال دارد. گاهی می خواهیم که کسی را که دوست داریم زخمی نکنیم. اما اغلب ما به دلیل دیگری محافظ رازهایمان هستیم، دلیلی که معمولا برایمان نا آگاهانه است: ما سکوت می کنیم برای اینکه حدی از فاصله را با اطرافمان حفظ کنیم و برای دیگران کمی غریبه باقی بمانیم. یک راز، برای ما محلی درست میکند که در آن آزاد هستیم، جایی که تنها به خودمان تعلق دارد و به ما کمک می کندخودمان را گم نکنیم و استقلال خود را حفظ کنیم. _________________ تا خاک نشدی.... خاکی باش |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
soad
عضو رسمی


عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas 
Points: 428
|
تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 19:35 عنوان: |
|
|
لحظات را كذرانديم تا به خوشبختي برسيم،غافل از آنكه خوشبختي در همان لحظاتي بود كه كذشت! _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
soad
عضو رسمی


عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas 
Points: 428
|
تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 19:38 عنوان: |
|
|
هيج كاه مشكلات كذشته را زير و رو نكنيد يا بيش از اندازه در مورد اتفاقات رخ نداده نكران نباشيد و در زمان حال زندكي كنيد! _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
soad
عضو رسمی


عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas 
Points: 428
|
تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 19:41 عنوان: |
|
|
هركز كار امروز را به فردا نيفكن،جون هر روزي كه مي آيد كار خويش را مي آورد! _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
azitana
عضو رسمی


عضو شده در: 4 خرداد 1387
پست: 276

Points: 321
|
تاریخ: یکشنبه 19 خرداد 1387 - 07:37 عنوان: |
|
|
خيلي رازهاي قشنكيه
ثنكس |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Bigfather
عضو جدید


عضو شده در: 19 شهریور 1388
پست: 4
محل سکونت: Dubai
Points: 4
|
تاریخ: جمعه 20 شهریور 1388 - 00:06 عنوان: |
|
|
تنها راز زندگی اوست که کسی نمی تواند دریابتش... _________________ It\´Ss Me Mr.E |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
MOON
عضو جدید


عضو شده در: 30 شهریور 1388
پست: 4
Points: 4
|
تاریخ: دوشنبه 30 شهریور 1388 - 20:35 عنوان: |
|
|
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
MOON
عضو جدید


عضو شده در: 30 شهریور 1388
پست: 4
Points: 4
|
تاریخ: دوشنبه 30 شهریور 1388 - 20:42 عنوان: |
|
|
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت (لاک پشت) تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت...
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
azitana
عضو رسمی


عضو شده در: 4 خرداد 1387
پست: 276

Points: 321
|
تاریخ: چهارشنبه 1 مهر 1388 - 03:06 عنوان: |
|
|
در كل خوب وجالب بود
موفق باشيد |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
MOON
عضو جدید


عضو شده در: 30 شهریور 1388
پست: 4
Points: 4
|
تاریخ: چهارشنبه 1 مهر 1388 - 16:38 عنوان: |
|
|
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
|
|
|