گفتم بمان! و نماندی !
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوتُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من...
هی بالا رفتم ، هی افتادم!
هی بالا رفتم ، هی افتادم ....
تو میدانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !
گفتم « بمان » و نماندی !
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!! _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: سهشنبه 17 مهر 1386 - 23:31 عنوان:
کاش آن غرور لعنتیت را برای یک بار هم که شده می گذاشتی اش کنار !
مثل من ...!
که گذاشتی ام کنار ...
پدرم می گوید نوشته هایم حتی به درد دل درد هم نمی خورد که آدم بخواندشان و دل درد بگیرد ! چه برسد به درد دل !
مثال نقض می آورد گویا !
اما کاش می دانست چرندیات ما مثل تخته نرد ایشان نیست که به بازیشان می گیرد...
درست مثل فلانی ...
که به بازیمان گرفته !
راستی بین خودمان بماند ...
از سر ؛ که می خوانم می بینم راست می گوید ... !
انگار شبیه دل پیچه است ...
نوشته هایم !
ورقی زیر پای من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حق هر گونه سوء استفاده از این مطلب برای عموم اکیداً آزاد ... _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: سهشنبه 17 مهر 1386 - 23:32 عنوان:
عقربه ی کوچک از 12 هم گذشته است !
مثل ما که از او ...
صدای کش دار مادرمان را از سالن پایین می شنویم .
اسممان همراه حرف هایش نیست اما می دانیم مخاطبش خودمانیم !
لحنش برایمان آشناست !!!
داد میزند : قرص هایت را خورده ای ؟!
افسوس می خوریم !
چرا همه فکر می کنند ما حالمان بد است ...!
نگرانی را حتی می شود لابه لای حرف های پدرمان هم حس کرد آنوقتی که در گوش مادرمان نجوا می کند : راحتش بگذار ! مگر ندیدی دکترش گفت باید با او مدارا کنید .
به خیال خودمان حرف او را نمی شنویم ....
اما اشک امانمان نمی دهد !!!
می گردیم !!!!
به دنبال حسی گمشده ....
پیدا نمی کنیم !!!
چند وقتی هست که دیگر دلتنگش نمی شویم !!!!
اما نه !!! بیشتر که جستجو می کنیم کم کم پیدایش می شود ...
میان غربت اشک هایمان ....
اول سایه اش را می بینیم بعد خودش را ....لای در ...
ما درمان را می گوییم ....
با یک لیوان آب و چند بسته قرص ...
چقدر دوست داشتنی می شود وقتی که دوست داشتنی می شویم !!!
چشم های ورم کرده مان را که می بیند می خندد!!!
به گریه ها مان ...؟؟؟
گیج می شویم ...
می گوید بلند شو قرص هایت را بخور ! روی بسته نوشته شده سرما خوردگی بزرگسالان !!!
می خواهیم داد بزنیم ...
اما من هنوز لقمه ی آخر صبحا نه ام مانده بود ...
که بزرگ شدم !!!!
مجالمان نمی دهند....
یک بسته ی دیگرمیدهد دستمان و می گوید : این آنتی هیستامین را هم بخور برای آبریزشت خوب است !! ببین چشمهایت به چه روز افتاده !!!
.
.
.
.
چه روزگار بی رونقی شده نمی گذارند به خودمان هم دروغ بگوییم !
راستی مادر شمافرق فقیدفقیررابافقیرفقیدمیدانی؟
چی گفتی ؟
هان هیچ ..هیچ...
.........
مگرهم فرکی دارد..شاید
.
.
راستی مادر چشمهای تو هم ورم کرده !!!!
.
.
.
قرص هایت را خورده ای !!!! _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: سهشنبه 17 مهر 1386 - 23:40 عنوان:
دلتنگیمان را می زنیم به حاشا ...!
که مبادا اینجا هم بوی تورا بگیرد...
ترجیح می دهیم این روزها روی stand By بمانیم ...!!!
نگاهمان را مي پاشيم روي کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان ...
اما به چه زباني بگوييم
که شعرمان نمي آيد ...!!!
مغزمان هنگ مي کند !
دستمان به قلم که مي رود ...
چشم که باز مي کنيم مي بينيم اين شعر ها هم قبلا سروده شده اند ...!!!
اسممان را نمي شود گذاشت شاعر ...
برادرمان مي گويد ...
باز هم به همان کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان چشم مي دوزيم ...
که پر است از شماره هاي 11رقمي ...
عميق تر که نگاه مي کنيم ...
روي يکيشان نوشته شده :
اگر زنگ نزني ...... ... منتظرم !
ای بابا
۹ ماهي هست که اين کاغذ پاره را به ما داده اند...
فکر مي کنيم !!!
راستي ديروز يکي را توي اداره ديديم چهره اش خيلي آشنا بود ! اما تا صبح هرچه به مغز نداشته مان فشار آورديم نتوانستيم بفهميم کي بود !؟؟؟
رشته ي کار هم از دستمان در مي رود ! اصلآ فراموش کرده ايم مشغول چه کاري بوديم !!!
آهان... مي گويند با کاغذ مي شود جنس مرغوبي از خمير را تهيه کرد به منظور مجسمه سازي !!!
دچار آلزايمر شده ايم اين روزها ديگر ...
فراموش کرده ايم انگار ...که مجسمه سازي هم بلد نيستيم !!!
ما مي مانيم و يک شعر نا سروده و يک مشت شماره تلفن واجب تماس و يک کاسه ي آب ...
عجب روزگاری شده این تجارت ببخشید (بیزنس)
صداي خواهرمان را مي شنويم به همراه 2 عدد بلند گوي قورت داده که روي اعصاب نداشته مان راه مي رود ...
تو مثلآ رفته ايي يک چيزي بياوري که بچه را آرام کني !!!!
نه انگار آلزايمر دچار من شده است ....!!!!
آهان ...
يادمان آمد ...
مي خنديم !
هنوز زنده است ...!!! _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: سهشنبه 17 مهر 1386 - 23:52 عنوان:
نمیدانم نعوذ بالله خدا مارا با کسی اشتباه گرفته است یا ما خودمان را با کسی !
ضد حالیست برای خودش این تقدیر !!!
پارسال كه اين همه خواندیم کاردانی قبول شدیم !
امسال که هیچ نخواندیم و فقط به عشق کیک و ساندیسش رفتیم سر جلسه کنکور اسممان را در لیست پذیرفته شدگان دیدیم آن هم در مقطع کارشناسی !!!!
کاش یکی بود و این را برای ما معنی می کرد!!! یعنی اینقدر مملکت خر تو خر شده است !
دلمان تنگ می شود !!!
برای عشق خیابان سیدکامل شمالیمان ....
می گویم نه ! الاغ دلم برایت تنگ شده است !
میگوید از این کارها نمی کردی !
می گویم دلم گستاخ شده دیگر از ما حرف شنوی ندارد !
می گوید طوری ندارد مثل دل من شده .....!اگر توانستی فردا بیا ببینمت !
می گویم من که همیشه می توانم تو بگو چه ساعتی !
نمی دانم چرا همیشه وقتی حرف به اینجا می کشد لا به لای اس ام اس هایم گم می شود ...یکهو... لاکردار
..
.
بعد از 3 ساعت که نمی دانم خودش پیدا میشود یا من پیدایش می کنم اس ام اس می دهد که فردا خودم بهت می زنگم ! دعوت بودم ! شب خوش
می خندم ....!!!!
نمیدانم چرا ؟
برای اینکه ساعت 2 نیمه شب وسط اس ام اس بازیمان هوای حوا به سرش می زند یا برای اینجور فردا هایی که هرگز نمی رسند ....
اما او که خنده ام را از پشت اس ام اس هایم نمی بیند ! پس چه اهمیتی دارد که خنده هایم هم شبیه گریه هایم باشد ....
.
.
.
امروز همان فرداست
.
.
.
روز های دوشنبه پایتخت جهان بودند ...
چهارمین دو شنبه هم بی حضورت گذشت ...
امروز آنجا بودم ..............
ببینم ! بهشت خیابان سیدکامل شمالی هم دارد!!!!!
دیدی یهو بی خوابی به سرت می زنه ! البته این کار هر شب ماستا!یا اون به ما سر می زنه یا ما به اون ...
خلاصه از اونجایی که دیشب تو یکی از همین وبلاگای رفقا صحبت از داستان و نویسندگی بود دلمون هوای دست نوشته های قدیممونو کرد!جون تو اینجوری حرف می زنم یه وقت فکر نکنی پیرزن ۸۰ سالما نه بابا !! هنوز یه ۳ـ۲ سالی مونده تا ۸۰ سالم بشه !
خلاصه رفتم سراغ کتابخونم ویه پوشه از لابه لای بقیه انتخاب کردم ! کار سختی نبود آخه همش ۳ تا پوشه بود که ۲ تای دیگش خالی داشت خاک می خورد ! یه دسته ورق برداشتم !
بار هشتم که نه اما بار هفتمی بود که این داستان رو می خوندم ! جون تو هر کی منو تو اون حال می دید فکر می کرد دارم فرمول ریاضی کشف می کنم ! بد فرم رفته بودم لا به لای نوشته ها ! جوری گیر افتاده بودم که تا نزدیکای ساعت ۳نتونستم بیام بیرون ! یه ۳۰ـ۲۰ صفحه ایی مونده بود تا تموم شه که بی خوابی از داستان ما حوصلش سرید وما رو سپرد دست خواب ! ورق هارو همونجا پایین تخت ولو کردمو عین جسد افقی افتادم !
خودمم باورم نمیشد منی که جز به تعداد انگشت شمار آفتاب صبح رو ندیدم چطوری صبح به اون زودی ساعت ۷ بیدار شدم
مادر که انگار وسط اتاق جن دیده باشه ذل زده بود بهم ! یه لحظه خودمم ترسیدم ! یه دستی به سر و صورتم کشیدم تا مطمئن بشم همه چیز سر جاشه ! پرسید تو چرا بیداری ؟
خیالم راحت شد !
اما بعد نوبت چشمای خواهرم بود که ذل بزنه به بستنی تو دستم !
بعدشم نوبت خودم که ذل بزنم به ورق پاره هایی که خواهرم برای آروم کردن بچه ی ۷ ماهش داشت باهاشون انواع و اقسام قایق ها رو درست می کرد !!!
ورقی زیر پای من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جون تو خیلی تو فرهنگ لغت گشتم که ببینم ( ذل ) رو با چه (ذ ـ ز - ظ - ض ) می نویسن اما پیدانکردم ...
کم چیزی نیست افتادن از چشم تو !؟!
ولی باور کن هولم دادند .... _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: چهارشنبه 18 مهر 1386 - 06:18 عنوان:
سلام آقای عوض زاده / طاعات و عبادات قبول / عنوان تاپیک منو یاد یکی از ترجمه های بسیار زیبای شاملوی بزرگ که سروده ی مارگوت بیگل هستش ، انداخت / گفتم بد نیست براتون بنویسم :
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
و رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سر شار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
و اعتراف به عشقهای نهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
ومن
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: جمعه 20 مهر 1386 - 05:26 عنوان:
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
* علیرضا ق * _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: جمعه 20 مهر 1386 - 05:36 عنوان:
من هنوز زندهام
بر اساس پارهای شواهد و قرائن چنین بر میآید که من هنوز زندهام و در قید این حیات ... هستم. شکر، ملالی هم نیست جز بودن همان رخدادها و اتفاقاتی که نباید باشند ولی هستند و از آنطرف نبود و فقدان چیزهایی که باید باشند ولی نیستند.
چند وقتی است که بنا به دلایل کاملا پزشکی۱ از اینجا نوشتن دور بودم و این امر گله و البته نگرانی تنی چند از دوستان را برانگیخته بود. اما به طور قطع و یقین من اگر شمهای از آنچه که در این مدت بر من گذشت و دلایل این وقفه در نوشتن را بیان کنم، دوستان نگرانتر خواهند شد.
آنروزها کلی با خدا دست به گریبان بودم که آخه چرا؟ یهو این همه اتفاق و رخداد با هم،چرا؟ حالا نمیشد آن همه بلا / رحمت آسمانی دانه دانه و با رعایت فاصله ایمنی به سرم فرو میریخت؟ حکمت این تسریع در سیر توالی و توارد مثلا چه بوده؟ من که هر جا برم باز هم در دسترس و تیررس و دیدرس و ... او هستم؛ حالا این همه عجله و بدو بدو کردن برای چه بود؟ احتمالا این هم برمیگردد به همان حکمت و تمشیتامور که فقط خودش را آگاهی از آن است ...
... القصه تا حد زیادی تمام شد و کم کم زندگیم دارد ریتمش را مییابد،آنهم تقریبا بعد از یکماه. حقیقتا شادم که آنروزهای سخت و وحشتناک گذشت و رفت. خوشحالم که از آنروزها و کلا آنروزها چیزی اینجا ننوشتم.
اما راستش الان که فکرش را میکنم، میمانم که چهطور توانستم آنها را از سر بگذرانم؟! چرا که حقیقتا سخت بود و سخت بود و سخت و ...
به سبک اینهائی که تو کنکور رتبه میارن و در پاسخ به اینکه رمز موفقیت شما چه بوده؟ جواب میدن که: فلان و فلان. حالا من هم میگم: در وهله اول یاری خداوند و بعد همراهی و همراهی و همراهی .... حقیقتا اگر خداباهام راه نمیاومد، قطعا کم از ادامه درمیموندم. بعدش هم ۱ـ توضیح مختصر و مفید دلایل پزشکی وبلاگ ننوشتن، یا مروری بر آنچه گذشت: کلنگ این پروژه پزشکی ماجرا با خودم بود که تا آمدم کمی به خودم برسم و برای برخی از دردهای کهنه دکتر بروم، مادرم پروژه را رسما افتتاح فرمودند و یک هفتهای بیمارستان بودند. بعدش در منزل درگیر رتق و فتق امور بودیم... مجددا خودم یکی دو روزی ـ به علت فشار وارده ـ تعطیل و لایتحرک!بودم و دور از جون تا آمدم کمی سرپاشوم، و ایضا یک هفتهای در بیمارستان ... و البته خدای نکرده محض خالی شدن عریضه!
از این مجملتر نمیشد شرح آن همه گفت. باز هم شکر که رمقی مانده.
باقی بقایتان _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: جمعه 20 مهر 1386 - 05:39 عنوان:
گمکردن اونی که همیشه و همه جا هست، خیلی حرفه والا!
گمکردن تو، در دنیائی که که پر است از تو و نشانههای تو، هیچ لطف و صفائی نداره!
نه، نه که گمت کرده باشم. نه، هنوز گمت نکردم. ولی نمیدونم اگه قرارمون همینجوری به عقب بیفته، آخرش چی میشه؟ چی به سرم میآد؟
گلهای ازت ندارم. میدونم که عیب کار از خودمه. تو که کار منو به فردا نمیاندازی، این منم که هی قرار رو عقب و جلو میکنم!
نه، نمیخوام برای شناسنامه کهنهام، المثنی بگیرم!
نمیخوام نشانهها و بهانههای قبلی رو برای دیدن و بودن با تو، گم کنم!
میخوام منو با همون دلتنگیها و بیقراریها و گلایههای قبلیم بپذیری!
خدایا ... بیرودربایستی ... صدام میزنی _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: چهارشنبه 25 مهر 1386 - 01:57 عنوان:
آن دورها
امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد . انگار توی این دنیا هرچیز را که امید نداشته باشی بشود یا امید نداشته باشی که خوب باشد ، چیز بهتری از آب در میاید. می شود به خدا هم کلک زد؟ چه می دانم. منظورم خدا نیست. سرنوشت است. زندگی است. وای چقدر کلمه کم میآورم. اینجا از آن جاهاییست که نمی توانم منظورم را درست بگویم و دارم خل می شوم. حرص می خورم. درست مثل روزی که اسم رشته کوه زاگرس را یادم رفته بود ، پای تخته ، سر کلاس جغرافیا. معلم سگ اخلاق جغرافیا ، با آن چشمهای دریده اش همه چیز را از کله ام می پراند. گور پدر همه معلمهای دبیرستان. لجم می گیرد وقتی فکرش را می کنم که معلمهای آن روزهایم هم سن و سال حالای خودم بودند . چطور دلشان می آمد ماها را آنطور عذاب بدهند. امروز در داستان یکی از بچه ها آمده بود که " نوجوانیم را نجات دادم" . از آن جمله هاییست که اصلا در دهانم نمی چرخد. نوجوانی من که عین کابوس بود. با آن لباسهای گشادی که حالا وقتی توی عکسها می بینم از خنده روده بر می شوم. چقدر هم زشت بودم. حتی یک دانه از آن عکسها را دم دستم ندارم. عکسهایی همه از سال اول دانشگاه به این طرف است.
داشتم چه می گفتم. چقدر پرت افتادم از موضوع. می گفتم امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد. آره. گاهی بدقلق می شوم. او که هیچ وقت اما من گه گاه بداخلاق می شوم و سگ کوچولویی که توی دلم خوابیده ، بیدار می شود و واقی می کند. ولی اینها ، اگر نبود ، عجیب بود .
مدتهاست توی فکر یک دفترچه یادداشتم و یک خودکار که بیاندازم دور گردنم. روزها خیلی چیزهای کوچک می بینم که چشمم را می گیرد و خیلی خاص هستند و دلم می خواهد بنویسمشان اما کجا؟ عین احمقها همیشه فکر می کنم که یادم می مانند و به خیال خودم رسوب می کنند ته ذهنم اما موقع نوشتن ، وقتی کم می آورم و هیچ خبری از آنها نیست ، به حماقت خودم می خندم. حماقتی که پایانی ندارد.
همین امروز چند تایی از اینها بود. یکیش همان مردی که در میدان ونک کتابهای خودش را می فروخت. کتابی که خودش نوشته بود به اسم " خاطرات و خوابهای من". و داد می زد و می گفت " کتاب خود من ". " نوشته خود من ". چرا نخریدم؟ مضحک است ولی چه اشکالی دارد بگذار بگویم که پول نداشتم. حتی اگر علتش فقر هم بود می گفتم ولی خوب علتش این بود که کیفم را عوض کرده بودم و توی این یکی که دستم بود فقط یک دوهزارتومنی داشتم.
یک چیز دیگر هم بود. ردیف کاسه های نیم خورده آش ، کنار نرده های پارکینگ همسایه. کاسه های پلاستیکی مانده از افطار شب قبل ساختمان فرهاد. شاید به نظر مزخرف بیایند. شاید بی معنی باشد گفتنشان ولی من فقط چیزهایی یادم می ماند ، لااقل تا یک شبانه روز ، که یکجوری گازم بگیرد. لمسم کند و حتی مثل سیخ توی مغزم برود. بعضی چیزهایی که نمی توانم فراموش کنم ، هرچند به ظاهر بی اهمیت ، همینهایی هستند که یک جوری در من فرو رفته اند. در روحم. در مغزم. چه می دانم در کجایم. باز هم کلمه کم آوردم و به اراجیف گفتن افتادم . بگذارم یکبار برای همیشه تکلیفم را با چند تا چیز فراموش نشدنی معلوم کنم. تا دم مرگ ، خاطره آن شبی که فکر می کردم در حال مردنم ، یادم می ماند. یازده سالم بود. همین حوالی و نمی دانم چرا یکدفعه با تمام وجود فکر کردم که همان شب می میرم. یک ذره هم شک نداشتم و کارهایی کردم که فقط از یک آدم دم مرگ بر می آید. اگر بخواهم تعریفش کنم بدجوری درگیرش می شوم و می دانم که نمی توانم به این سادگیها جمعش کنم. بسکه خاطره سنگینیست. همینجا رهایش می کنم.
ذهنم را می گردم ، دنبال خاطره خوب. با کمال تاسف چیز زیادی پیدا نمی کنم0
________________________________________ _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: چهارشنبه 25 مهر 1386 - 01:59 عنوان:
بازهمینطوری
این چه مرضیست که نمی توانم یک خط به آسودگی بنویسم و از هزار زاویه نگاهش نکنم و آخرش هم هر چه نوشته ام را با یک کلیلک ساده پاک نکنم. جالب است که زیاد می نویسم اما نوشته کم دارم . بیشترشان را پاک می کنم. به دلم نمی چسبند. هزار تا ایراد می گیرم بهشان و می خواهم که از جلوی چشمم دور شوند. یک چیزی در بعضی نوشته ها هست که در بعضی دیگر نیست. بعضیهایشان انگار روح دارند. انگار خواندنشان جادوی خفیفی روی ذهن آدم می اندازد و از یک نوع حسی که تا بحال نتوانسته ام اسمی برایش پیدا کنم ، پر ام می کنند. ازاین طور نوشته ها کم است. خودم که هیچ ندارم. این زندگی ای که ازش نمی نویسم و اعتراف می کنم که از نوشتن مستقیم درباره اش طفره می روم ، همه دارایی من برای ساختن کاخ رویاهایم است. کاخ کاغذی رویاهایم. کاخ رویایی همه نویسنده ها کاغذیست. اصرار دارم که سر تپه تخیلاتم بایستم و درباره زمین زیر پایم بنویسم. زندگی را از بالا نگاه می کنم و چقدر از شنیدن قصه های دیگران که از وسط معرکه ، از لحظه ها گلاویز شدنشان با زندگی بیرون می آیند ، لذت می برم و چقدر دلم می خواهد من هم قصه عاشقی و سرخوردگی و دیوانگی بنویسم که جذاب است و آشنا ولی مگر می شود چیزی را که باور نداری ، خوب بنویسی. نمی دانم از کی اصل عاشقی در ذهنم زیر سوال رفته و چیزی که در سالهای دور به آن می گفتم عاشقی ، به طرز عجیبی به نظرم مزخرف می رسد. چطور دیگران اینقدر زیبا درباره عشق می نویسند و من دیگر نمی توانم؟
از بد و بیراه گفتن به اجتماع سیاست زده و بی در و پیکرمان دست برداشته ام. نه فقط اینجا و توی نوشته هایم ، روزها و توی خانه و سر کار هم دیگر به بلاهایی که سرمان آمده و می آید و خواهد آمد فکر نمی کنم. به گمانم دیگر عادت کرده ام.
بسن کن پسر.......وئمندنتذرعغغفبغفی _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس
Points: 159
تاریخ: چهارشنبه 25 مهر 1386 - 02:04 عنوان:
بدون عنوان
--------------------------------------------------------------------------------
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن بغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقه ای در کوچه های بی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آب ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشبد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 92
محل سکونت: bandar abbas
Points: 105
تاریخ: شنبه 28 مهر 1386 - 04:04 عنوان:
bazam deltangi delam gerefte chera inghadr asraye jomeh delgire, har chi ghamo ghose ast yadet miad _________________ می خوام با تو باشم تا همیشه... بدون تو بدون مگه می شه؟
تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours میباشند رفتن به صفحه : 1, 2, 3 ... 12, 13, 14بعدی
صفحه 1 از 14
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید