dj_fazel
عضو جدید


عضو شده در: 24 مرداد 1388
پست: 101
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 179
|
تاریخ: چهارشنبه 29 مهر 1388 - 02:55 عنوان: کوه نورد تنها(داستان کوتاه) |
|
|
کوهنورد تنها
شب، بلنديهاي کوه را در برمي گرفت و مرد، هيچ چيز نميديد. همان طور که از کوه بالا ميرفت، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد، از کوه پرت شد و سقوط کرد.
احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه، او را در خود گرفت و فکر ميکرد مرگ چقدر به او نزديک است؛ ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.
در لحظه سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند: «خدايا کمکم کن».
ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد: «ازمن چه ميخواهي؟»
اي خدا نجاتم بده!...
واقعا باور داري که ميتوانم تو را نجات بدهم؟...
البته باور دارم...
اگر باور داري طناب دور کمرت رو پاره کن...
[يک لحظه سکوت]...
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.
گروه نجات ميگويند که روز بعد، يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود، درحاليکه کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.
منبع: روزنامه اطلاعات _________________ FAZEL.M_©1991
عشق است محله سورو
|
|