| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
dj_fazel
عضو جدید


عضو شده در: 24 مرداد 1388
پست: 101
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 179
|
تاریخ: دوشنبه 26 مرداد 1388 - 15:41 عنوان: دو داستان کوتاه |
|
|
نتيجهاي که ميگيريم
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمههاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: «نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟» واتسون گفت: «ميليونها ستاره ميبينم».
هلمز گفت: «چه نتيجهاي ميگيري؟».
واتسون گفت: «از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه ميگيرم که زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه ميگيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد».
شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: «واتسون! تو ناداني بيش نيستي! نتيجه اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.»
كارمند تازه وارد
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خـــود، با مسوول كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. ميداني با چه كسي حرف ميزني؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، ابله»
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با چه كسي حرف ميزني بيچاره.»
مدير اجرايي گفت: « نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
منبع: روزنامه اطلاعات _________________ FAZEL.M_©1991
عشق است محله سورو
|
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
dj_fazel
عضو جدید


عضو شده در: 24 مرداد 1388
پست: 101
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 179
|
تاریخ: دوشنبه 26 مرداد 1388 - 15:43 عنوان: |
|
|
 _________________ FAZEL.M_©1991
عشق است محله سورو
|
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Bigfather
عضو جدید


عضو شده در: 19 شهریور 1388
پست: 4
محل سکونت: Dubai
Points: 4
|
تاریخ: جمعه 20 شهریور 1388 - 04:14 عنوان: |
|
|
شادي و اندوه
آنگاه زني گفت با ما از شادي و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:شادي شما، همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي كه خندههاي شما از آن بر ميآيد،
چه بسيار كه با اشكهاي شما پر ميشود.
و آيا جز اين چه ميتواند بود؟
هرچه اندوه، درون شما را بيشتر بكاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر ميشود.
مگر كاسهاي كه شراب شما را دربردارد، همان نيست كه در كورهء كوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني كه روح شما را تسكين ميدهد، همان چوبي نيست كه درونش را با كارد خراشيده اند؟
هرگاه شادي مي كنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد كه سرچشمهء شادي به جز سرچشمه اندوه نيست.
و نيز هرگاه اندوهناكيد، باز دل خود را بنگريد تا ببينيد كه به راستي گريهء شما از براي آن چيزيست كه مايه شادي بوده است.
پارهاي از شما ميگوييد “شادي برتر از اندوه است” و پارهاي ميگوييد “نه، اندوه برتر است.”
اما من به شما مي گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند.
ايندو با هم ميآيند، و هر گاه كه شما با يكي از آنها بر سر سفره مينشينيد، به ياد داشته باشيد كه آن ديگري در بستر شما خفته است.
به راستي شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويختهايد.
فقط آنگاه كه خالي هستيد در يك تراز آرام ميمانيد.
هرگاه كه خزانه دار شما را برميدارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيرد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر ميشود.
از كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران، ترجمه نجف دريابندري _________________ It\´Ss Me Mr.E |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
تاریخ: جمعه 20 شهریور 1388 - 05:56 عنوان: |
|
|
che jaleb kheli dastane jalebiye
mamnon dostan |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|