AVAZZADEH
عضو جدید


عضو شده در: 24 بهمن 1385
پست: 131
محل سکونت: ایران /بندرعباس 
Points: 159
|
تاریخ: یکشنبه 4 آذر 1386 - 04:43 عنوان: قصه شهر سنگستان |
|
|
قصه شهر سنگستان
دوتاكفتر
نشسته اندروي شاخه سدركهنسالي
كه روييده غريب ازهمگنان دردامن كوه قوي پيكر
دودلجومهربان باهم دوغمگين قصه گوي غصه هاي هردوان باهم
خوشاديگرخوشاعهددوجان همزبان باهم
دوتنها رهگذر كفتر
نوازشهاي اين آن راتسلي بخش
تسليهاي آن اين رانوازشگر
خطاب ارهست:خواهرجان جوابش (جان خواهرجان )
بگوباهم مهربان خويش دردوداستان خويش
نگفتي ،جان خواهر،اينكه خوابيده ست اينجا كيست0
ستان خفته ست وبادستان فروپوشانده چشمان را
توپنداري نمي خواهدببيند روي مارانيزكورادوست مي داريم0
نگفتي كيست،باري سرگذشتش چيست.
ـپريشاني غريب وخسته ،ره گم كرده راماند.
شباني گله اش راگرگها خورده .
وگرنه تاجري كالاش رادريافروبرده .
وشايدعاشقي سرگشته كوه وبيابانها.
سپرده باخيالي دل ،
نه ش از؟آسودگي آرمشي حاصل،
نه ش ازپيمودن درياوكوه ودشت ودامانها.
اگر گم كرده راهي بي سرانجام ست.
مرا به ش پندوپيغام ست.
دراين آفاق من گرديده ام بسيار.
نماندستم نپيموده بدستي هيج سويي را.
نمايم تاكدامين راهع گيردپيش.
ازينسو،سوي خفتگاه مهروماه ،راهي نيست.
بيابانهاي فريادوكهساران خاروخشك وبي رحم ست.
وزآنسو،سوي رستنگاه ماه ومهرهم ،كسراپناهي نيست.
يكي درياي هول هايل ست وخشم توفانها،
سديگرسوي تفته دوزخي پرتاب،
وآن ديگر بسيطزمهرپرست وزمستانها،
رهائي رااگرراهي ست،
جزازراهي كه رويدزآن گلي ،خاري ، گياهي نيست…)
-((،نه خواهرجان !چه جاي شوخي وشنگي ست؟
غريبي ،بي نصيبي ،مانده درراهي ،
پناه آوردسوي سايه سدري ،
ببينش ،پاي تاسرددردودلتنگي ست.
نشانيهاكه مي بيني دراو…)
نشانيهاكه مي بينم دراوبهرام راماند،
همالن بهرام ورجاوند
كه پيش ازروزرستاخيزخواهدخاست
هزاران كارخواهدكرد نام آور،
هزاران طرفه خواهدزادوبشكوه
پس ازاوگيوبن گودرز
وباوي توس بن نوذر
وگرشاسب دلير،آن شيرگندآور
وآن ديگر
وآن ديگر
انيران رافروكوبندوين اهريمني رايات راخاك اندازيد.
بسوزدآنچه ناپاكي ست،ناخوبي ست،
پريشان شهرويران رادگرسازند.
درفش كاويان را،فره درسايه اش،
غبارساليان ازچهره بزدايند،
برافرازند….))
-((نه ،جانا!اين نه جاي طعنه وسردي ست.
گرش نتوان گرفتن دست ،بيدادست اين تيپاي بيغاره ،
بينش روزكورشوربخت ،اين ناجوانمردي ست.
((نشانيهاكه ديدم دادمش ،باري
بگو تاكيست اين گمنام گردآلود.
ستان افتاده ،چشمان رافروپوشيده بادستان
تواندبود كوباماست گوشش وزخلال پنجه بيندمان.))
نشانيها كه گفتي هركدامش برگي ازباغي ست،
برخسارش عرق هرقطره اي ازمرده دريايي،
نه خال ست ونگارآنهاكه ميبني ،هريكي داغي ست.
يكي آواره مردست اين پريشانگرد.
همان شهرزاهءازشهرخودرانده،
نهاده سربه صحراها
گذشته ازجزيره ها ودرياها،
نبرده ره به جايي ،خسته دركوه وكمرمانده،
اگرنفرين اگرافسون اگرتقديراگرشيطان…)
-(بجاي آوردماورا،هان
همان شهزاده بيچاره است اوكه شبي دزدان دريايي
بشهرش حمله آورند.))
-(بلي ،دزدان دريايي وقوم جاودان وخيل غوغايي بشهرش حمله آوردند.))
واومانندسرداردليري نعره زدبرشهر:
((-دليران من !اي شيران
زنان !مردان !جوانان !كودكان !پيران!-))
وبسياردليرانه سخنهاگفت ،اماپاسخي نشنفت.
اگر تقدير،نفرين كردياشيطان فسون ،هردست يادستان،
صدايي برنيامدازسري،زيراهمه ناگاه سنگ وسرد(گرديدند
ازاينجانام اوشدشهريارشهرسنگستان.
پريشان روز مسكين تيغ دردستش ميان سنگها مي گشت
وچون ديواگان فرياد مي زد((آي!))
ومي افتادوبرمي خاست،گريان نعره مي زدباز:
((-دليران من !))اماسنگهاخاموش.
همان شهزاده است آري كه ديگرسالهاي سال
بس درياوكوه ودشت پيومده ست،
دلش سيرآمده ازجان وجانش پيروفرسوده ست.
وپنداردكه ديگرجست وجوهاپوچ وبيهوده ست.
نه جويدزال زر راتابسوزاند پرسيمرغ وپرسد(چاره ترفند،
نه داردانتظارهفت تن جاويدورجاوند،
دگربيزارحتي ازدريغاگوئي ونوحه ،
چوروح جغدگردان درمزارآجين اين شبهاي بي ساحل
زسنگستان شومش برگرفته دل،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
كه رسته دركناركوه بي حاصل .
وسنگستان گمنامش
كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود،
نشنيدهمگنانش،آفرين راونيايش را،
اگرتيرواگردي ،هركدام وكي،
به فرسورآذينهابهاران دربهاران بود،
كنون ننگ آشياني نفرت آبادست،سوگش سور
چنان چون آبخوستي روسپي ،آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراوجاري هزاران جوي پرآب گل آلوده ،
وصيادان دريابارها ي دور
وبردنها وبردنها وبردنها
وكشتي هاوكشتي ها وكشتي ها
وگزمه ها وگشتي ها…))
**************
-((سخن بسيارياكم ،وقت بيگاه ست.
نگه كن ،روزكوتاه ست.
هنوزازآشيان دوريم وشب نزديك.
شنيدم قصه اين پيرمسكين را
بگوآياتواندبودكورارستگاري روي بنمايد؟
كليدي هست آياكه ش طلسم بسته يگشايد؟))
((تواند بود.
پس ازاين كوه تشنه دره اي ژرف است،
دراونزديكي غاري تاروتنها،چشمه اي روشن.
ازاينجا تاكنارچشمه راهي نيست.
چنين بايدكه شهزاده درآن چشمه بشويد تن .
غبارقرنهادلمردگي ازخويش بزدايد،
اهوراوايزدان وامشاسپندان را
سزاشان باسرودسالخورد نغزبستايد.
پس ازآن هفت ريگ ازريگهاي چشمه بردارد،
درآن نزديكها چاهي است،
كنارش آذري افزودواورانمازي گرم بگزارد،
پس ازآنگه هفت ريگش را
بنام ويادهفت امشاسپندان دردهان چاه اندازد.
ازوجوشيدخواهدآب
خواهدگشت شيرين چشمه اي جوشان،
نشان آنكه ديگرخاستش بخت جوان ازخواب.
تواندبازبيند روزگاروصل .
تواندبودوبايد بود
ازاسب افتاده او،نزاصل.))
************
ـ(غريبم ،قصه ام چون غصه ام بسيار.
سخن پوشيده بشنو،اسب من مرده ست واصلم پيرو(پژمرده ست.
غم دل باتوگويم ،غار!
كبوترهاي جادوي بشارتگوي
نشستندوتواندبودوبايدبودها گفتند.
بشارتها بمن داددندوسوي لانه شان رفتند
من آن كالام رادريافروبرده
گله ام راگرگهارخورده
من آن آواره اين شت بي فرسنگ.
من آن شهراسيرم ،ساكنانش سنگ.
ولي گويادگراين بينواشهزاده بايد دخمه اي جويد.
دريغادخمه اي درخوراين تنهاي بدفرجام نتوان يافت.
كجائي اي حريق ؟اي سيل ؟اي آوار؟
اشارتها درست وراست بود،بود،امابشارتها،
ببخشاگرغبارآلودراه وشوخگينم ،غارا!
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد.
فروزان آتشم رابادخاموشيد.
فكندم ريگهارايك به يك درچاه
امشاسپندان رابنام آوزدادم ليك،
بجاي آب دودازچاه سربركرد،گفتي ديومي گفت :آه.
مگرديگرفروغ ايزدي آذرمقدس نيست؟
مگرآن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟
زمين گنديد،آيابرفرازآسمان كس نيست؟
گسسته است زنجيرهزاراهريمني ترزآنكه دربند
دماوندست،.
پشوتن مرده است آيا؟
وبرف جاودان بارنده سام گردراسنگ سياهي كرده (است آيا؟…)
******
-((سخن مي گفت ،سردرغاركرده ،شهريارشهرسنگستان.
سخن مي گفت باتاريكي خلوت.
توپنداري مغي دلمرده درآتشگهي خاموش
زبيدادانيران شكوه هامي كرد.
ستم ها ي فرنگ وترك وتازي را
شكايت باشكسته بازوان ميترامي كرد
غمان قرنهارازارمي ناليد.
حزين آواي اودرغارمي گشت وصدامي كرد.
********
-…(غم دل باتوگويم ،غار!
بگوآيامراديگراميدرستگاري نيست؟))
صدانالنده پاسخ داد:
((…آري نيست؟))
مهدي اخوان ثالث تهران ـ آبان 1339 _________________ حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
|
|