| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
MohaajeR
عضو جدید


عضو شده در: 3 مرداد 1388
پست: 1
Points: 1
|
تاریخ: شنبه 18 مهر 1388 - 05:49 عنوان: |
|
|
| وجدانأ قديميها تيم يك دست و با حالي بودند و تكرار نشدني |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Faramarz
عضو جدید


عضو شده در: 24 اسفند 1386
پست: 8
محل سکونت: جزیره زیبا اما گران کیش
Points: 9
|
تاریخ: شنبه 18 مهر 1388 - 09:35 عنوان: |
|
|
| آره تیم قدیمی هرمزگانی دات نت خیلی خوب بود ولی خیلی هم جنجالی بودن اگه یادتون باشه اوضاعی بود اینجا هر روز یکی به یکی گیر می داد کار این سایت هم شده بود مچ گیری این و اون اما از لحاظ کاری و حرفه ای من فکر می کنم تیم جدید پخته تر از قدیمیه. پستهای قدیمی این تالار پر از خاطره است شخصا خودم شرکت نمی کردم البته چون حرفی هم برای گفتن نداشتم من حس می کنم مدیران سایت عمدا خواستن تالار گفتگوی سایت و به حاشیه ببرن و از اون هیجان سابق بندازن و حتما هم دلیلی دارن ولی انصافا تمام صفحات این تالار پر از صفا و صمیمیته و از همه مهمتر سلامت گفتگوها و کاربرای بسیار با شخصیت این سایته امیدوارم بچه های قدیمی اگه امکانشو داره باز هم برگردن و اگر نه هم هر جا هستن موفق باشن. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Moosa_Sat
عضو رسمی


عضو شده در: 3 اردیبهشت 1386
پست: 322
محل سکونت: بندرعباس -Southernerman@yahoo.com 
Points: 330
|
تاریخ: پنجشنبه 23 مهر 1388 - 18:03 عنوان: |
|
|
خا خانم دماخ بلند و کلاس بالا . هرچی زنگ ازنم شیوخ جواب ادن الا تو .به هر حال یا نهی یا لالا تشریف اتهه. بگذریم اندر جواب :
یاری اندر ما ببین دوستان همه هستند
دوستی آخر نیامد با وفا دوستان هستند
ملک الشعراء موسی از حواجه عطاء  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
AVZZADEH
عضو جدید


عضو شده در: 9 اردیبهشت 1387
پست: 120
محل سکونت: ایران بندرعباس
Points: 134
|
تاریخ: دوشنبه 27 مهر 1388 - 20:56 عنوان: |
|
|
گفتم بمان! و نماندی !
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوتُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من...
هی بالا رفتم ، هی افتادم!
هی بالا رفتم ، هی افتادم ....
تو میدانستی
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند کنند
و می خندند!
عده ای
سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس
از من نمی
پرسند
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به
تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !
گفتم « بمان » و نماندی !
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!!
کاش آن غرور لعنتیت را برای یک بار هم که شده می گذاشتی اش کنار !
مثل من ...!
که گذاشتی ام کنار ...
پدرم می گوید نوشته هایم حتی به درد دل درد هم نمی خورد
که آدم بخواندشان و دل درد بگیرد ! چه برسد به درد دل !
مثال نقض می آورد گویا !
اما کاش می دانست چرندیات ما مثل تخته نرد ایشان نیست که به بازیشان می گیرد...
درست مثل فلانی ...
که به بازیمان گرفته !
راستی بین خودمان بماند ...
از سر ؛ که می خوانم می بینم راست می گوید ... !
انگار شبیه دل پیچه است ...
نوشته هایم _________________ نگیرخرده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمائیم
http://HamidAvazzadehblogfa.com |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|