عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas
Points: 428
تاریخ: پنجشنبه 7 خرداد 1388 - 05:00 عنوان:
دل من خیلی غریبی می دونم
توی دست شب اسیری می دونم
دل من خیلی صبوری می دونم
دل من خسته شدی؟
تاب تحمل نداری؟
میدونم چه حسی داری،می دونم
دل من،تو بیقراری می دونم
همیشه چشم انتظاری،می دونم
دل من،خسته ی راهی می دونم
دل من،یادت باشه که انتظار تموم میشه
دل من خسته شدی
تاب تحمل نداری
میدونم چه حسی داری،می دونم
_________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود
عضو شده در: 3 اردیبهشت 1386
پست: 322
محل سکونت: بندرعباس -Southernerman@yahoo.com
Points: 330
تاریخ: سهشنبه 12 خرداد 1388 - 16:19 عنوان:
موا برم تنها بشم
تنها فقط با سایه خو
ساعت تلخ رفتنن
مه خوب افهمم غایه خو
دو روز تلخ زندگیم
قصه ی تلخ مردنَ
امید یک روز زندگی
دنبال خو با گور بردنَ
ای دل دگه گولم مزن
مه بشته گولت ناخارم
برگشتن اینی ای سفر
دنبال خو بِی تو نابرم
آدمِ پوچی مثله مه
کجا بریت که جاش بشد
با چه زبونی گپ بزنت
تا یکی آشناش بشدم
موات از ایجا دور بشم
جایی برم که چوکرم
غیر از خیال خوب خوم
هیچی نهسته تو سرم
ای دل دگه گولم مزن
مه بشته گولت ناخارم
برگشتن اینی ای سفر
دنبال خو بِی تو نابرم
دنبال خو بِی تو نابرم
دنبال خو بِی تو نابرم _________________ خونه ی عشقم تارِتار بی تو صفا اینین روزگار
رفتی از دستم نازنین بی تو اگردم بی قرار
عضو شده در: 9 اردیبهشت 1387
پست: 120
محل سکونت: ایران بندرعباس
Points: 134
تاریخ: دوشنبه 4 آبان 1388 - 19:32 عنوان:
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.
*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.
*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.
*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
*من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد*
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.
*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.
*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.
*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*
((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم
چه شود آخر کار
و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف
که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))
-----------------------------
گنجشک با خدا ...
گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
دکتر علی شریعتی
به نام تو...
که در هر لحظه در کنارم هستی.
اول از همه میگم ، ممنون با تمام وجودم
خودت می دونی برای چی
خودت می دونی برای چی ازت تشکر کردم
که کمکم کردی تا به آرزوی دیرینه ام برسم.
ولی می دونی که همونطور که تا اینجا کمکم کرده ای از این به بعد هم باید کمکم کنی و همیشه در کنارم باشی ، چون می ترسم ،
می دونم که می دونی اگه یک لحظه از کنارت دور بشم ، حس بد ترس می آید سراغم و ...
در آخر بازم می گم ، خدای من ازت ممنونم.
بنده تو
سخنرانمعروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت!
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!
بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
پروردگارا به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
و شهامتی که آنچه را که می توانم، تغییر دهم
و بینشی که تفاوت این دو را بدانم ...
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.
شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید.
مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد.
ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانهای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.
(فردریش نیچه)
ای کاش اشک بودم تا :
توی چشمات متولد بشم
روی گونه هات زندگی کنم
و رو لبهات بمیرم...
هميشه دشمنانت را ببخش ،
هيچ چيز بيش از اين آنها را ناراحت نميکند!
(اسکار وايلد)
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم كه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...
برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن
(دالای لاما)
4آبان 88 _________________ نگیرخرده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمائیم
http://HamidAvazzadehblogfa.com
عضو شده در: 9 اردیبهشت 1387
پست: 120
محل سکونت: ایران بندرعباس
Points: 134
تاریخ: چهارشنبه 6 آبان 1388 - 18:51 عنوان:
دکتر شريعتي :
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
پسري ميان ديوار ها
همه چيز به من بستگي داشت . مي ترسيدم نرفته برگردم سايه سرخي از شرمندگي و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود .نرده هاي لب استخر را با تمام هوشياري لمس ميكردم و اهسته اهسته با قدم هاي بريده بريده به جلو پيش ميرفتم . ذهن مردانه ام تراشه هاي ترس را جمع ميكرد . صداي گريه هاي تندو تيز زنان و مردان مرا ميان ديوارها به پيچ وخم وا ميداشت . صورتم مثل خورشيد زرد شده بود اهسته درب ورودي را به سمت خود كشيدم . صداي تيز درب سالن باعث شد همه نگاه ها به سمت من خيره شوند . چشماني كه زير لب مرا سرزنش مي كردند .تيك تاك هاي ساعت ديواري سالن هدر رفتن زمان را نشان ميداد ارام ارام خود را به راه پله رساندم دو اتاق دنج با راهرويي كوتاه گريه هاي مارا به هم وصل مي كرد . چشم ها دو برابر شده بودن و گوشها منتظر صداي ... ،! من با عجله نگاه هاي پشت سرم را رد مي كردم حواسم هيچ چيز براي جواب دادن نداشت . كاش حذف ميشدم . ميان چشم هاي پف كرده و دستان لرزان يك شاخه گل قرمز همه چيز من بود . هيجان در من نفوذي نداشت گيچ گيچ اطرافم را نگاه ميكردم منتظر نگاهي بودم كه صداي گريه اش زير علف ها پنهان كرده بود . سكوت معناي ديگري داشت زنان سفيد پوش با عجله كار ميكردند اينگار ميخواستند كسي را از مرگ نجات دهند . قار قار دستگاه هاي جور واجور بيمارستان همه چيز را به لبخند تبديل ميكرد تيك تاك هاي ساعت موافق يك جشن بزرگ بودند اما همه چيز به من بستگي داشت . من ميان ديوارها تمام رويا هايم را نقش كرده بودم فريادهاي عجله كن دوستان و بگو مگو هاي دوروبر همه و همه مرا به در اتاقي ميرساند كه هستي من در ان جا بود . ارام در را باز كردم ساعت بي صدا شد مثل اينكه همه گوش شده باشند . صداي خاموش گريه مرا پيش ميبرد با سوال هاي تو در تو خودم را اماده كردم كاش كاش هايم خط نميخوردند . كاش همه چيز به من بستگي نداشت . نگاهي اهسته به صورتم دردانه ميخنديد مثل اينكه همه چيز بايد فراموش شود گل را به اهستگي در زير گلويش قرار دادم جاي كه از شدت خون رنگ سرخ شدن به خودش گرفته بود . خنده اي به جواني من اهسته بر لبانش نقش بست . تمام واژه ها را فراموش كردم . همه چيز به خير گذشت . خوشحال شدم . دستانش را به گرمي تابستان فشردم . همه چيز در مورد من و دوستم برميگردد به دوران رهنمايي و بازي هاي مدرسه اي ........
بغض در تسبيح خاطرات كودكي ام
همه چيزهاي اين شهر تغيير كرده اند از چراغ هاي لاك پشتي بلوار هاي پيچ دار خيابانهاي اين شهر گرفته تا سطل هاي زباله كوچه ها ، حس عجيبي مرا وسوسه ميكند تا دروغ بگويم . اما وقتي به روياي كودكي خود فكر ميكنم همه چيز را فراموش ميكنم انگار دوباره در اقيانوسي ارام و خشك متولد شده ام . واژه ها در من حس غريبي به خود ميگيرند . غمگين ولي با دلي پر از اشتياق دفترچه خاطرات كودكي ام را ورق ميزنم در لابلاي ورق هاي چين خورده دفترچه ام مطلبي ذهنم را مي فشارد . همه چيزهاي كه اطراف من پرسه ميزنند رنگ جنون دارند. نوشته هاي من در دردي متبرك پنهان شدند كاش به در اين اقيانوس سرخ و مواج به خود برسم . امضاء هاي گوناگون تنها يادگاريست كه از دوستانم در اين دفتر چه به يادگار دارم . با ديدن نام هاي دوستانم لبخندي به لبانم ميزنم .( محمد رضا ، حسن ، يوسف ، وحيد ، سعيد ، ارش ، مسعود ، حميد ، مجتبي ، محمد ، محسن ، حسين ، مهدي ،حامد ، داوري ، محمودي و مرتضي ) زمستان رنگ لبخند شيرين كودكي من است . وقتي در كوچه پس كوچه هاي واژه هاي نام ها ميگردم به محمد رضا كه ميرسم ياد غريبي از ظلمات چشمانش ميكنم مثل اينكه همه چيز درمورد من ميداند. حالا هم رفته يزد تا مهندس بشودو برگردد . هميشه با من است گاهي وقتي ها دوستان ديگرم ما رو دوقلو هاي به هم چسپيده ياد ميكنند . حسن : حسن تنها دوست تاريخي من است به درس تاريخ خيلي علاقه دارد. من وقتي با حسن هستم صداهاي درونم ارام ميگيرند . يوسف : تنهاي خودش با هيچ كس قسمت نميكند دلش يك دفتر خاطرات پر از برگ سپيد است . وحيد : دوست دوران كودكيم . سعيد : كسي كه اين روز ها بيشتر ميبينمش خودش ميگويد عاشق است اما من گمان نميكنم . ارش : يادش بخير، نميدانم هنوز هم شعر ميگويد يا نه ؟ مسعود : مسعود هم تازگي ها پسوند عرب به خودش يدك ميكشد. البته حامد هم يه نيمه با عرب ها حال ميكند. حامد درس خوان كلاس سوم راهنمايي بود زياد خر خوني ميكرد .حميد: با نيم قدي كه دارد سعي ميكند اكتشافات رايانه اي انجام دهد . مجتبي : هميشه حرف هاي تازه اي دارد .محمد : روز هاي خود را در بوشهر سپري ميكند . ميخواهد دكتر شود . محسن : كسي كه خيلي دوستش دارم . هميشه در مقابل خاطراتش بغض كردم يك بغض مشكوك به سقط دل با همه فرق دارد ، حسين : كسي كه با درد هاي من اشنا شد . مهدي : نميدانم از كجا امد، ولي خوش امد . داوري : يادش بخير وقتي برگشت بايد از كانادا زياد بگويد . حسن پسربا سياستي بود . محمودي كسي كه فكر ميكرد دوست داشتن بايد با دليل باشد يادم باشد اين جمله روزي به خودش هم بگويم ( امروز انتهاي ان ستاره كه ديشب تا شهاب شدن سوخت رسيدم ) مرتضي : با مرتضي هاي زيادي اشنا شدم اين مرتضي رفته يزد تا مهندس بشه بهش گفتم مواظب رضا هم باش. همه خاطرات كودكي ام در نام هاي چند نفر خاطره شدند هر چند كه با كيسوان خود مخمل رنگين ميبافم تا همه چيز از رواني شدن دريا شروع كنم يا همان تنها سياه پوش بندر كه نقاب به صورت ، در ذهن من با دوست نخل كارش موج سوارشده اند .
همه چيز در مورد مرد صليبي !!
من يه خاطره خاموش با صدا هاي سنگين سحر گاهي هستم . نگاهي روشن از زلال چشمان مرغك اسماني ، رباعي شعرشاعران مرا به خود جذب ميكند .
روزگارغريبي سپري ميكنم . صدا ها در اين حوالي غريبند . گاهي با ابهام و گاهي با پيچ و خم با آيينه نگاه ميكنم . شايد فضاي نوشته هاي من افسانه اي از مرد صليبي و شايد از صدا هاي كلاغ ها و قورباغه هاي باغ همسايه بنويسد .
به رنگ غروب
ببين ترانههاي نوشته شده روي قبرم
که در سکوت حکايت مي کند
و تنها
گريه بي اشک بر روي گونههايت حک ميکند
ببين ميان آسمان پر نور
و اين زمين به رنگ غرور
تنها صداي گريه ذوق
صداي خنده اشک
از راه دور
با تابوت در حال عبور
مي آيد
ببين چگونه در دستهايت
به خواب غفلت رفتهاي
و در زير سقف غرور
جا ماندهاي
ببين آنگاه که از ابرهاي تشنه نامت را ميپرسم
چگونه جاري ميشوند
اشکهايم
در غزلهاي کلامت
ببين چگونه دارم برايت مينويسم
و مشق دلتنگيم دارم خط ميزنم
--------------------------------------------------------------------------------
بی رهگذر
آخرین خداحافظی را فراموش نخواهم کرد
انگاه که
اشکهای سرد بیابان
نظاره گر بود
و لبهایت
بر جاده بی پایان
بی رهگذر
بوسه میزد فراموش نخواهم کرد
وقتی باران میبارد
باران بارید
می بارد
صدای ابرها
که به هم میخورند
کسیدارد گریه میکند؟
اشکها سرازیر میشوند
گونهها را خیس میکنند
آنگاه آسمان چرخی میزند
در دستهای من
اشکهای ریخته شده
چنان که غبار غم
از چهرهام پاک شود
فکر میکنم
در این غوغا
که ابرها
با هم میجنگند
اشکی سرازیر میشود
از دلی تنگ
برای رخسار ماه
که دعا میکند
اشکهایم را پاک میکنم
و با تنهایی آسمان
قسمت میکنم
بار دیگر صدایی
تازه بر میخیزد
شاید
این بار
از شادی گلی باشد
که خود را در چمن چاه داده
و قطرهای از طراوت
به خود میگیرد
ناله ....ناله...
صدایی
تازه
از اعماق غربت
شاید
دلتنگی برای خود میخواند
حمیدعوض زاده
6آبان 88 _________________ نگیرخرده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمائیم
http://HamidAvazzadehblogfa.com
عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas
Points: 428
تاریخ: شنبه 9 آبان 1388 - 06:18 عنوان:
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین...
هم از زمون...
تو این دلم چقد غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی :تلخ بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود
عضو شده در: 9 اردیبهشت 1387
پست: 120
محل سکونت: ایران بندرعباس
Points: 134
تاریخ: چهارشنبه 20 آبان 1388 - 22:25 عنوان:
آشفته بازار
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاهی آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوسش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
چشم من
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد ، کاری بکن
غیر گریه مگه کاری می شه کرد
کاری از ما نمی آد ، زاری بکن
اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا و زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی می داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت ، دل من گریه می خواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچ کی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم می آره
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم ها اینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت ، دل من گریه می خواد
اون منم
اون که هر چی ابر دنیاس ، خونه داره تو چشاش
اون که ناچاره بخنده ، اما گریه س خنده هاش
اون که تو شهرش غریبه ، با یه عالم آشنا
هیچ کدوم باور نکردن ، غربت تلخ صداش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم
دیروز من ، مثل امروز ، مثل فرداس
هر روز دستام ،سرد و تنهاس
دیروز ، امروز ، فردا
خیلی سخته ، این تنهایی ، بی فردایی
تنها موندن ، تنها خوندن
تنها ، تنها ، تنها
اون که خیلی قصه داره ، رو لبای بی صداش
مونده فریادش تو سینه ،در نمی آد از لباش
قد یه دنیا کتابه ، با یه عالم گفتنی
هر کدوم از غصه هاشون ، هر کدوم از قصه هاش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم
غروبا قشنگن
وقتی خورشید میره تا چشماشو رو هم بذاره
رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره
همیشه غروب برام عزیز و دوست داشتنیه
واسه اینکه رنگ خوب چشمای تو رو داره
غروبا قشنگن ، با چشات یه رنگن
قشنگ ترین غروبو تو چشای تو می بینم
تموم عالمو پر از صدای تو می بینم
تو چه پکی ، تو چه خوبی
تو شکوه یه غروبی
مث دریای پر آواز جنوبی
تو برام دیدنی هستی مث دریای جنوب
که پر از رازی و آوازی و قصه های خوب
دیدنت برای من همیشه تازگی داره
مث جنگل مث ساحل ، مث دریا تو غروب
اردلان سرافراز _________________ نگیرخرده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمائیم
http://HamidAvazzadehblogfa.com
كـاش در دهكـده عشق فـراوانـي بـود،
________________________________________
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به هرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین ستاره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دلها پر افسانه نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شینم ایرانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
شعر از مریم حیدرزاده
بید مجنون
حقیقت بکری ست
وقتی نوزادی متولد می شود
این منم که باید لبان مرگ را ببوسم
منم که باید
تا ته خط بروم
وخودم را بیاویزم
از خاطراتم
از تو
و از درخت بیدی که ته این کوچه
مجنون شد
و آغوش ما لغزید زیر سایه اش
حالا فرسنگ ها فاصله
دستهای من
- تنها
چشمهاي تو نهفته در پنجره
و بید
در انتهای کوچه
مجنون
.....
می آویزم
وچه سرد می شود زندگی
تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3 ... 11, 12, 13, 14بعدی
صفحه 12 از 14
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید