| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
donya
عضو جدید


عضو شده در: 19 آذر 1386
پست: 65
Points: 66
|
تاریخ: جمعه 23 آذر 1386 - 20:45 عنوان: |
|
|
دختر عاشق
دختر زاهدي عاشق سلطاني بشد.هرچند زاهد دختر خويش
ازعشق سلطان برحذر بداشت نظر برنداشت.دختر عاشق
برروي تمام درهاوديوارهاي سرانام سلطان بنوشتي وازآن
چشم برنداشتي!چندان كه به تصاوير واسماءوالقاب سلطان
ونقشهاي اوكه برروي ديوارهامنقوش بود دل خوش بداشتي
وتن ضعيف نگه داشتي!سالها بگذشت،زاهد كه نصيحت عايد
دختر نديد تدبيري انديشيد:روزي كه دختر در خانه نبود نامها
ونقوش سلطان ازديوارهاي سرا پاك كردوبرجاي آن اسماء
جلاله خداوند متعال بنوشت!دختر چونباز بگشت،تصاوير و
القاب ونامهاي سلطان محو واسماءخداوند متعال عزّ شأنه به
ديوارها نقش بديد!از پدر سؤال كرد:چرا روي ديوار به جاي
نام سلطان نام يزدان نوشتي؟
زاهد پاسخ داد:تو برديوار نام سلطان خود نوشتي،من هم نام
سلطان خويش نوشتم! _________________ donya |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
donya
عضو جدید


عضو شده در: 19 آذر 1386
پست: 65
Points: 66
|
تاریخ: جمعه 23 آذر 1386 - 20:55 عنوان: |
|
|
مثنوي
دخت شيخي عاشق سلطان شدي
عاشق سرگشته وحيران شدي
داخل خانه بسي نقش ونگار
مي كشيد ازنام سلطان يادگار
شيخ زاهد ازچنين احوال او
سرزنش مي كرد ا احوال او
روزي آمدشيخ داخل در اتاق
نقش سلطان پاك بنمود ازاتاق
جاي سلطان نام يزدان رانوشت
حكمتي آورد آن نيكو سرشت
چون كه دخت شيخ آمد دراتاق
پاك ديدازنام شه ديوارو طاق
نام ايزد خواندوپرسيد ازپدر
علت آن كار بشنيد ازپدر
دادپاسخ شيخ دخت بي نصيب
نيستي آگه توازعشق حسيب
تونوشتي روي ديوار اتاق
نام سلطانت به هرطاق ورواق
من نوشتم نيزخود افزون وبيش
جاي آنها نام ازسلطان خويش
عاشقان راجمله برمعشوق روست
«عابد»اربسيار شدمعود اوست _________________ donya |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Moosa_Sat
عضو رسمی


عضو شده در: 3 اردیبهشت 1386
پست: 322
محل سکونت: بندرعباس -Southernerman@yahoo.com 
Points: 330
|
تاریخ: پنجشنبه 29 آذر 1386 - 17:38 عنوان: |
|
|
خدا بیامرزه سعدی رو که نوشت:عالم بی عمل به زنبور بی عسل می ماند.  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
foja
عضو جدید


عضو شده در: 14 تیر 1386
پست: 161
محل سکونت: dubai 
Points: 182
|
تاریخ: پنجشنبه 29 آذر 1386 - 18:49 عنوان: |
|
|
سلام امیدوارم موفق باشی _________________ تا خاک نشدی.... خاکی باش |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: چهارشنبه 19 دی 1386 - 18:42 عنوان: |
|
|
ساعت 12 شب به سرش زده بود که : - نه حتما باید برم ببینمش / آخه اون بیخود گوشیش رو خاموش نمی کنه / حتما یه چیزی شده / شاید هم از دست من ناراحته / هی بهش گفتیم : - بابا الان که خاموش نیست فقط جواب نمی ده / در اومد که : - نه اگه خاموش نسیت سایلنته ... می دونستم حریفش نمی شم / وقتی لج می کرد هیشکی جلودارش نبود / وقتی می خواست یه کاری رو انجام بده نه به درست بودنش کاری داشت نه به عاقبت کارش فکر می کرد / توی پرانتز و بین خودمون باشه اگر فکر می کرد که کارش به اینجا نمی رسید / اگه فکر می کرد که دیگه از حس خودش رو دست نمی خورد / دردسرتون ندم با یه شور و شعفی پا شد رفت / دم رفتن گفت : - دعا کن بتونم بخندونمش / فقط همین . تازگی ها به دو گانه گی رسیده بود / یه چیزی تو دلش داشت آزارش می داد / یه چیزی که حتی بهش فکر نمی کرد ولی می دونست دیر یا زود باید باهاش رو در رو بشه / هی پشت گوش مینداخت / همیشه عادتشه برای چیزائی که باید وقت بذاره بی خیاله / برای چیزائی که باید محتاطتر عمل کنه جسورتر و بی باک تره / به خاطر همین دوگانه گی خیلی از دور و بری هاشو خط زده بود / هر شب هوایی دریا می شد / حالا دریا که سهله / پنج شنبه ساعت یک ظهر لج کرده بریم ماهان / می خوام برم زیارت شاه نعمت اله / گفتم که اگه لج کنه دیگه هیچ دلیل و برهانی تو کتش نمی ره / فکر کن ظهر پنج شنبه ما رو کشون کشون برده تا ماهان دوباره ظهر جمعه ساعت 2 لج کرده که حالا برگردیم / این فقط یه شمه از دیوونگی هاشه ... / بی تابه / انگار آروم و قرار نداره / به هر حال دیشب هم به هوای خندون کسی راه افتاد و رفت .... حول و حوش سه ونیم شب بود که برگشت / همش منتظر بودم با همون هیاهو و شلوغی همیشگی برگرده و پر از تعریف و خنده باشه / اما آروم بود و سر به زیر / یه اتفاق بینشون افتاده بود / حتما نتونسته بود بخندونتش / فقط صدای لرزیدن لباش می اومد / انگار سردش شده بود / پیاده که نمی تونست اومده باشه / حتما زیاد منتظر آژانس مونده بود / فضای سنگینی بود / هیچی نمی گفت / یواشکی ازش پرسیدم : خندوندیش یا نه / بعد یه مکث کوتاه با یه صدایی که نمی دونم از سرما می لرزید یا از یه بغض فرو خورده گفت : -آره / کلی خندیدیم / گفتم : چرا می لرزی ؟ مگه بیرون خیلی سرده ؟ / با همون لرز و بغض گفت : - نه سرد نبود ... یعنی سرد نیست ... شاید هم اینقد کرخ شدم که چیزی رو حس نمی کنم ... / و دوباره ساکت شد ... فضا سنگین ترو سردتر می شد / پرسیدم : خب چه خبر؟ چطور بود ؟ / یه مکث طولانی / اومد لبه تخت نشست / شدیدا داشت می لرزید / آروم گفت : دستاش یخ بود خیلی یخ / دوباره سکوت کرد / گفتم : - خب / با یه لهجه ی بچه گونه گفت : اما من گرمش کردم ... اونقد ها کردم و بوسیدیمش و نوازشش کردم که گرم شد / به شوخی گفتم : پس همه ی گرمای وجودتو بخشیدی و اومدی ، برای همین خودت یخ کردی / گفت : آره باز هم به خودم ظلم کردم / باز هم آخرش تو دلش به من خندید و راهیم کرد / باز هم نباید می رفتم ... باز هم من احمق ... لرز و بغض / ... حالا ساعتهاست همونجا نشسته و هی این شعر فروغ رو با خودش تکرار می کنه :
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد/ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟ / ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد/ من سردم است / من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد ...
همون دیشب گفت : - می دونی انگار یه جوری می خواست بهم بگه همه چیزتموم شده ، بی خود خودتو به در و دیوار این رابطه می زنی / گفتم : - دوباره برای خودت بریدی و دوختی و پوشیدی ؟ / گفت : - اگه برای خودم بریده بودم و دوخته بودم که الان اینجوری از عریانی به خودم نمی لرزیدم / حس شعرش گل کرده بود آخه دوباره یه تیکه از شعر فروغ رو خوند :
من عريانم، عريانم عريانم / مثل سكوت هاي ميان كلام هاي محبت عريانم / و زخم هاي من همه از عشق است / از عشق، عشق، عشق ....
تازگی به این صرافت افتاده که همه در حقش ظلم کردن / همه در جواب خوبی هاش بهش بدی کردن / همیشه به خاطر دیگران به خودش ظلم کرده و بعد یهو لبریز از نفرت و خشم و انتقام میشه / اما هیچ کاری هم جز همون دیوونگی های همیشگیش ازش بر نمیاد . نمی دونم چرا این یکی رو هم مثل بقیه خط نمی زنه / حس می کنم یه جورایی منتظره که بیاد و بهش بگه برگرد . اما من خوب می دونم بیخود منتظره .براش نگرانم . مخصوصا از دیشب که مثل مرده ی متحرک شده . سرد و بی روح و ساکت . فقط نشونه ی بودنش همون بغض نیم خورده ست که منتظرم بترکه / شاید اینبار آدم بشه ... آخه خودش خوب می دونه برای زنده موندن فرصت زیادی نداره ... شاید هم به همین دلیل پیشاپیش به پیشواز سرمای گور رفته .... _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
ocean
عضو جدید


عضو شده در: 15 اسفند 1386
پست: 2
Points: 2
|
تاریخ: پنجشنبه 16 اسفند 1386 - 08:23 عنوان: |
|
|
| سلام . خسته نباشید . داستانها عالی بودند . |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
mohajer
عضو جدید


عضو شده در: 9 آبان 1386
پست: 27
محل سکونت: دبي
Points: 27
|
تاریخ: یکشنبه 19 اسفند 1386 - 21:08 عنوان: |
|
|
[
معلم پای تخته داد می زد ، صورتش از خشم گلگون بود ، و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر كلاسی ها ،لواشك بین خود تقسیم می كردند ،وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد ،برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان ،تساوی های جبری رانشان می داد .
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك ،غمگین بود ،تساوی را چنین بنوشت ،یك با یك برابر هست .
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد ،به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ،
معلم،مات بر جا ماند ،و او پرسید :گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز،یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت ،
معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود ،وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت ،پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت ،بالا بود ،وان سیه چرده كه می نالید ،پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود ،این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود ،نان و مال مفت خواران ،از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟یك اگر با یك برابر بود ،پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟، یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود ،پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید ، یك با یك برابر نیست
size=12] [/size] |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
soad
عضو رسمی


عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas 
Points: 428
|
تاریخ: دوشنبه 20 اسفند 1386 - 17:43 عنوان: |
|
|
ذاستان قشنگی بود همیشه موفق باشی _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|