| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: پنجشنبه 21 دی 1385 - 21:14 عنوان: |
|
|
گفتگوی چهار شمع ...
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم. _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: پنجشنبه 21 دی 1385 - 21:24 عنوان: |
|
|
نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس،زندگي مي كردند؛ شادي،غم،غرور،عشق و...
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساكنين جزيره قايقهايشان راآماده وجزيره را ترك كردند.اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت،عشق از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت:
«آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت: «نه، من مقدار زيادي طلا ونقره داخل قايقم هست وديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق ازغروركه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.
غرور گفت:«نه، نميتوانم توراباخود ببرم چون تمام بدنت خيس وكثيف شده وقايق زيباي مراكثيف خواهي كرد.»
غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت:«اجازه بده، تا من با تو بيايم .»
غم با صداي حزن آلود گفت:«آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت: «بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم كه مشغول حل مسأله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت واز او پرسيد: «آن پيرمرد كه بود؟»
علم پاسخ داد:«زمان»
عشق با تعجب گفت:«زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: «زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.» _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Omid
مدیر سایت


عضو شده در: 2 تیر 1385
پست: 71
محل سکونت: جزیره قشم 
Points: 920
|
تاریخ: پنجشنبه 21 دی 1385 - 21:26 عنوان: |
|
|
خیلی زیبا و با معنی هستش دستت درد نکنه آفرین  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: پنجشنبه 21 دی 1385 - 21:47 عنوان: |
|
|
ببخشيد اگه كمى طولانيه ولى عوضش خيلى قشنگه(البته به نظر من)
عقل و عشق و دل...
در سرزميني در زمان هاي دور يا نزديک يا هميشه شخصي به نام آدم زندگي مي کرد . او داراي سه فرزند بود : عقل ، عشق و دل . هر سه آنها از پيش خداي مهربان آمده و با هم متولد شده بودند . هر سه پاک بودند چقدر زيبا و دوست داشتني . هر سه آماده ي پرواز . هر سه باهم همبازي بودند اما هر سه باهم متفاوت شدند . چون گذشت زمان ، گذشت روزها و گذشت ثانيه ها اين را خواسته بود.
عقل ادعا بر بلند پروازي و راه درست داشت . دل ساده و بي پيرايه ، خوشا به سعادتش چون همه چيز را به خداوند واگذار کرده بود و عشق نيز در خدمت عقل و دل .
روزها گذشت ، روزگاري نااميد کننده چون عقل و دل اختلاف پيدا کردند و ناسازگاري عقل و دل شروع شد اما در اين زمان عقل ، عشق معصوم و بي گناه را بي اختيار کرده و او را مطيع خود ساخته بود . تا اين که اين سه از هم جدا شدند و هر سه يکديگر را فراموش کردند . مانند دنيايي که از هم بپاشد . آدم فروپاشيد سال ها بعد عقل با ادعاي بلند پروازي حالا ديگر براي خود سلطاني شده بود و بر نواحي مختلف آدم حکم فرمايي مي کرد . بر دست ، بر پا ، بر چشم ، بر گوش ، بر دهان ، بر قلب ، ... او نام خود را عقلشاه گذاشته بود . قصري مجلل ، باغ هاي بزرگ و زيبا و وزيراني به خيال خود مدبر و کارآمد که هر وزير مسوول کاري بود .
وزير اول : غرور ، که مسوول شکستن دل ها ، کشتن احساسات و قتل عام عاطفه بود .
وزير دوم : خشم ، که مسوول دستور دادن براي شکنجه ، عذاب و ايجاد وحشت بود .
وزير سوم : هوس که مسوول برگزاري جشن ها ، ميهماني هاي بزرگ و باشکوه و خوشگذراني ها بود .
وزير چهارم : سه برادر بودند به نامهاي دروغ ، غيبت و تهمت که اين سه فرزندان حقه ( پدر) و حيله (مادر) بودند.
وزير پنجم : شک که مسوول بي اعتباري و بي اطميناني بود و اين که همه را زير سوال ببرد .
اما عقلشاه سربازاني داشت که زير دستان وزيران بودند : ترس ، بي احترامي کردن ، مسخره کردن ، سلام نکردن ، حسادت ، کينه توزي و ...
واما دل : او راه رسيدن به خدا بود . او مقصود و سر منزل بود . او ساده و بي پيرايه در کلبه اي در جنگل در کنار درختي خوش عطر زندگي مي کرد و به تکه اي نان براي رفع گرسنگي راضي بود . تمام زندگي او اين بود که براي آرامش خود با دستان مهربان و ظريفش تنبور بنوازد .
راضي ام به رضاي خدا اين بود کلام او و اما عشق :
در قصر عقلشاه که قصري بزرگ بود و وزيران و سربازان زيادي به خدمتگزاري عقلشاه مشغول بودند تنها ، فقط يک کنيز وجود داشت . سنگ اگر بود مي ناليد . خورشيد اگر بود ديگر طلوع نمي کرد . دست روزگار چه کرده بود . آن کنيز کسي نبود جز عشق . عشق مجبور بود تا لباسهاي بد رنگ وزيران را بشويد . براي آن ها غذا حاضر کند ، زمين ها را تميز کند و فقط سکوت کند . تا اين که روزي عشق فرياد بر آورد . واي اين چه زندگيست ؟ اين مرگ است ؟ اين نابودي است ؟ اين فنا شدن است ، شما همه اسير شده ايد . پس غرور دستور داد تا احساسات عشق را بشکند و خشم دستور داد تا عشق را شکنجه کنند . عشق را شکنجه دادند و شکنجه دادند تا رمقي براي او باقي نماند . او را در حياط قصر تنها رها کردند . عشق سوخته بود . مجسمه بود . مرداب شده بود . او سراسر اشک شده بود و هفته ها و هفته ها گريه کرد و اشک ريخت . اشک ريخت تا اين که روزي درختي زيبا و خوش عطر در زير پايش متولد شد به نام درخت محبت . اما مهتاب ديوانه شد چون عشق را از قصر عقلشاه بيرون انداختند . عشق ، بيجان ، بي رمق ، بي تاب ، هراسان ، ديوانه ، آرام و نا آرام ، مرده و زنده ، مات و مبهوت ، بي هدف و بي آرزو در جنگل مي گشت . او ديگر توانايي نداشت و حس مي کرد روز آخر زندگيش فرا رسيده است . اما ناگهان عطري به مشامش رسيد . اين عطر ، عطر درخت محبت بود . پس عشق جان تازه اي گرفت و دوباره بر پا شد و بر آن شد تا درخت محبت را پيدا کند . روزها ، شبها ،ساعت ها و ثانيه هاي بسياري گذشت تا اين که روزي چشمش به درخت محبت افتاد که در کنار کلبه اي بود . او به طرف کلبه رفت . کلبه اي که در کنار درخت محبت بود و صداي دلنشين تنبور از آن شنيده مي شد . لحظه اي درنگ کرد پروردگارا کسي در کلبه زندگي مي کند . روبه روي در کلبه ايستاد و در را کوبيد . صداي تنبور ديگر شنيده نشد . تنبور نواز آمده بود تا در کلبه را باز کند و ببيند که بعد از سال ها چه کسي آمده . با وقار و افتادگي در را باز کرد آرام ، آرام ، آرام ... دل ، عشق را ديد خدايا اين آشنا کيست ؟ دل و عشق يکديگر را شناختند . پس کوه محکم و استوار از مهرباني هاي خدا به گريه افتاد . اشک از چشمان عشق و دل جاري شد . اين دو ، همبازي کودکي هم بودند و به يکباره بعد از سالها دوري ، يکديگر را در آغوش گرفتند. در همين لحظه رعد و برقي وحشتناک ، ستون هاي قصر عقلشاه را لرزاند . اما در قصر عقلشاه چه مي گذشت ؟
وزير شک به نزد عقلشاه رفت و گفت : غرور از مقام خود سوء استفاده مي کند او را قتل عام کن . پس غرور مرد . وزير شک به عقلشاه گفت : خشم بي اندازه مقامش بالا رفته بترس از آن که روزي مقام تو را بگيرد خشم را بکش . پس خشم کشته شد . باري ديگر وزير شک به عقلشاه گفت : وزير هوس خوشگذراني ها و جشن ها را بيش از اندازه کرده سکه هاي طلايتان تمام مي شود او را نابود کن ، پس هوس نابود شد . بار ديگر شک به عقلشاه گفت : اين سه برادر ( دروغ ، غيبت و تهمت ) فرزندان حقه و حيله هستند سال هاست که مي خواهند شما را زنده به گور کنند آن ها را زنده به گور کن . پس سه برادر نيز زنده به گور شدند .
عقلشاه پس از مدتي متوجه شد که جز شک ديگر هيچ وزيري براي او باقي نمانده پس وزير شک را صدا زد و به او چنين گفت : اي شک تو همه کس را از من گرفتي . من بهترين وزيرانم را به خاطر تو کشتم حالا ديگر نوبت توست بايد انتقام آن ها را از تو بگيرم . پس شک نيز به جهنم رفت . عقلشاه که ادعا به بلند پروازي داشت با آن همه عظمت خيالي خودش حالا ديگر واقعاً تنها شده بود ديگر هيچ کس را نداشت او همه را کشته بود و از اين تنهايي رنج مي برد . او بر آن شد تا به دنبال کنيز رنج ديده و غمگينش برود .
پس در جنگل به دنبال عشق گشت. در حالي که فقط يک نشاني از عشق داشت هر کجا درخت محبت بود ، عشق آن جا است .
او در جنگل گشت و گشت و اما هر روز اميدش کمتر مي شد . تا اين که تصميم گرفت به استقبال مرگ برود . خود را براي مرگ آماده کرد ، آخرين لحظات زندگيش بود . نسيمي زيبا از کنارش گذر کرد عطري به مشام رسيد . اين عطر آشناست بار ديگر نسيمي ديگر و باز عطري زيبا . اين عطر ، عطر درخت محبت بود . به دنبال درخت گشت و گشت تا اين که روزي از روزهاي خداي مهربان ، درخت را پيدا کرد که کلبه اي در کنار آن بود . نزديک کلبه شد . نزديک و نزديک تر. پروردگارا کلبه اي در جنگل . درخت محبت و عطر آن ، صداي تنبور و آوازي آشنا .
اين است زندگي . آهنگ زيباي تنبور مي آمد که صدايي زيبا با آن آواز مي خواند . خدايا اين صدا آشناست . اين صداي عشق است . جلوتر رفت باز هم جلوتر رفت و در را کوبيد . صداي تنبور و آواز عشق قطع نشد . عقل گمان کرد که آن ها نمي خواهند در را باز کنند با خود گفت : مي دانم عشق و دل مرا نمي بخشند ، آنها مرا از خود دور مي کنند . بار ديگر در را کوبيد . صداي تنبور و آواز قطع شد . آن ها ( دل و عشق ) آمدند تا در را باز کنند . در باز شد آرام ، آرام ، آرام ... عشق و دل ، عقل را ديدند . عقل نيز عشق و دل را ديد .
در حقيقت آنها دوباره متولد شده بودند. هر سه يکديگر را ديدند . آسمان زيبا نيز از خوشحالي شروع به باريدن کرد . سه همبازي و همزاد به ياد روزهاي کودکي يکديگر را در آغوش کشيدند .
نوري بسيار زيبا تمام آدم را روشن کرد و بعد نور رفت . ديگر کسي در کلبه نبود . هيچ کس آن ها را نديد . عقل و عشق و دل ، هر سه باهم به خدا رسيدند . _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: شنبه 23 دی 1385 - 03:01 عنوان: |
|
|
كلبه سوخته
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش درحال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به سا ل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند . |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: شنبه 23 دی 1385 - 21:54 عنوان: |
|
|
نان و رهگذر
پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گوژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟
يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .
آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گوژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :«اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري »
وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :
هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند. _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: یکشنبه 24 دی 1385 - 02:11 عنوان: |
|
|
سلام دوست خوب من /واقعا دستت درد نکنه /داستانهای قشنگی می نویسی /اما داستانی ازت خوندم در مورد جزیره حس ها /راستش من ترجمه های مختلفی از این داستان دیدم اما بعدها که با اصلش مواجه شدم دیدم دلیل موندن عشق عاشق بودنش به جزیره نبود بلکه ...
برات می نویسم /دونستنش خالی از لطف نیست ...ضمن این که نتیجه گیری آخر در باره شجاعت نکته اصلی داستانه ...امیدوارم موفق باشی و دلشادگلم :
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر کدام به روش خویش می زیستند .تا اینکه یک روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید.
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرش کردند.
همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو زنان جزیره را ترک کردند.
در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد
که همگی به کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.
آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!
قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست.
اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من کمک کن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نیست.
عشق رو به (غرور) کرد وگفت: مرا نجات می دهی؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خیسی و مرا خیس میکنی.
عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.
در این حین خوشگذرانی وبیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست.
از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک میکنی؟ شهوت پاسخ داد البته که نه!!!!!
سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند کردو گفت :خدایا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت
آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائی سلام کرد واز او تشکر کرد
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم شجاعت هم که قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید
تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟
همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست که در هیچ کدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟؟
دانائی گفت که او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.. _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
این مطلب آخرین بار توسط roshina در یکشنبه 24 دی 1385 - 02:18 ، و در مجموع 2 بار ویرایش شده است. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: یکشنبه 24 دی 1385 - 02:15 عنوان: |
|
|
و اما حکایت دل :
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترين قلب دا در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود.و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ؛ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت((اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.))
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند.قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود.قسمتهاا از قلب برداشته شده بود و تكه هايي جايگزين آخها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه ايي آنها را پر نكرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند و با خود فكر ميكردند كه اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيباتري دارد.مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت :تو حتما شوخي ميكني...قلبت را با قلب من مقايسه كن؛قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.))
پير مرد گفت:درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم.ميداني هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادم.من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است.كه به آن قسمت بخشيده شده قرار داده ام؛اما چ ون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هاي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند.چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهايي عميق هستند گر چه دردآورند اما يادآورعشقي هستند كه داشته ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند.پس ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟))
مرد جوان بي هيچ سخني ايستادو در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد. و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.پيرمرد آن را گرفت آن را گرفت و در قلبش جاي داد. و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه كرد ديگر سالم نبود اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود. _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: یکشنبه 24 دی 1385 - 20:42 عنوان: |
|
|
فراموش كردن ديگران
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو
را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر
كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما
براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار
عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در
همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت
تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا
مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و
مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي
را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست
دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد .... _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: سهشنبه 26 دی 1385 - 18:47 عنوان: |
|
|
در گذشته های خیلی دور"زمانی که هنوز هیچ انسانی بر روی زمین زندگی نمی کرد"
یک روز"تمامی خوبیها و بدیها خسته و بی حوصله کنار هم نشسته بودند.
هوش گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم.
جنون گفت:من چشم میذارم" شما هم قایم بشین.
جنون شروع به شمردن کرد:۳.۲.۱.....
احساس رفت و از ماه آویران شد.
بیوفایی پشت زباله ها پنهان شد.
نجابت به میان ابرها رفت.
اراده در زمین فرو رفت .
دروغ گفت :من پشت صخره ها پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
و طمع به درون کیسه ای رفت که خودش آن را دوخته بود.
جنون همچنان میشمرد:۸۱.۸۰.۷۹....
همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز جایی را برای پنهان شدن نیافته بود.
عجیب هم نبود چرا که عشق را جز به سختی پنهان نمی توان کرد.
وقتی جنون گفت:۱۰۰"عشق پرید و میان بوته های رز پنهان شد.
جنون فریاد زد:من آمدم
همه را یافت به جز عشق.احساس را همچنان که به ماه آویخته بود.دروغ را در ته دریا"و اراده را در درون زمین.
حسادت گفت:پس عشق کجاست؟
جنون شاخه ی تیز یک درخت را پیدا کرد و شروع به ضربه زدن به بوته ی رز کرد.جنون اینقدر
به این کار ادامه داد تا عشق گریه کنان در حالی که با دستهایش"چشمهایش را پوشانده بود"
از میان بوته ی رز بیرون آمد.
عشق سراپا خون بود.
شاخه ی درخت در چشمش فرو رفته بود و او هیچ چیز را نمی دید.
عشق کور شده بود.
جنون گریست و فریاد زد:خدایا من چه کردم؟؟و رو به عشق گفت: برای بهتر شدن حالت چه کنم؟
عشق گفت:تو نمی توانی چشم هایم را به من باز گردانی.اما میتوانی از این پس راهنمایم باشی!!!؟
و این داستان عشق است که عشق چگونه کور شد و جنون چگونه راهنمایش!!!!!! _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: سهشنبه 26 دی 1385 - 22:30 عنوان: |
|
|
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد .
رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،
به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .
جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .
در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .
بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "
جوان گفت :
" اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟" _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
mo1361s
عضو جدید


عضو شده در: 22 آبان 1385
پست: 30
محل سکونت: Milan 
Points: 41
|
تاریخ: چهارشنبه 27 دی 1385 - 02:40 عنوان: |
|
|
حکایت از یک دوست :
یه روز یه مرد خیلی پولدار با ماشین آخرین مدلش داشت با سرعت زیاد از یه خیابون کم رفت و آمد رد میشد .!!!
ناگهان از بین دو تا ماشین پارک شده کنار خیابون یه پسر بچه پاره آجری به طرف ماشینش پرتاب میکنه.
مرد اتوموبیل رو متوقف میکنه و با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و میبینه که ماشین نازینش خسارت زیادی دیده . به طرف پسر بچه میره و با داد و فریاد تهدیدش میکنه ( شاید هم یه سیلی میزنه ) . پسر بچه با زحمت فراوان توجه مرد رو به پیاده رو جلب میکنه . مرد پسر بزرگتری رو میبینه که کنار یک ویلچر روی زمین افتاده
پسر بچه میگه اون برادر بزرگ منه که فلجه از رو ویلچر افتاده ولی من زورم نمیرسه بلندش کنم . اینجا هم تنها موندم . هیچکس به دادمون نمیرسه . ماشینهایی که از اینجا اتفاقی گذر میکنن سرعتشون خیلی بالاتر از اونه که صدای ما پیاده ها رو بشنون ....
من برا متوقف کردن شما مجبور شدم با آجر متوقفتون کنم . ........
نتیجه اخلاقی :
در زندگی با سرعتی حرکت نکنیم که دیگران مجبور بشن با پاره آجر متوقفمون کنن.
دوست من ندایی در روح ما زمزمه میکنه و با قلب ما حرف میزنه . بعضی وقتها فرصت گوش دادن بهش رو نداریم و این ندا مجبور میشه با پاره آجر توجهمون رو جلب کنه .
حالا انتخاب با خود ماست . گوش بدیم یا پاره آجر ....  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: جمعه 29 دی 1385 - 08:37 عنوان: |
|
|
د یشب رویایی داشتم ...
خواب دیدم بر روی شنها راه میروم،
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب،
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی میدیدم.
همانطور که روز به روز از زندگی گذشتهام را نگاه میکردم،
دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد،
یکی مال من بود و یکی از آن خداوند.
در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت،
اتفاقا آن روزها مطابق سختترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و ...
آنگاه از او پرسیدم:
«خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟»
خداوند پاسخ داد:
«من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
حتی برای لحظهای
هنگامی که در آن روزها، یک ردپا بر روی شن دیدی،
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.» _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
chok_bander_QR
عضو جدید


عضو شده در: 25 فروردین 1386
پست: 3
محل سکونت: Qatar 
Points: 3
|
تاریخ: جمعه 31 فروردین 1386 - 02:03 عنوان: |
|
|
salam hamagi inshallah ke khosh bashin hamaton ,,,makhasta ahval porsi konam biram ,,,khoda ghovat  _________________ It was,,It is,,,It will be for ever PERSIAN Gulf,,,You Like It Or Don`t Like it,,I DON`T CARE,,Just get LOST |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
donya
عضو جدید


عضو شده در: 19 آذر 1386
پست: 65
Points: 66
|
تاریخ: چهارشنبه 21 آذر 1386 - 03:52 عنوان: |
|
|
آه از دست خانمها
اگه تيپ بزنيم بريم سر کار
ميگن بينم با کي قرارداري؟
اگه لباسهاي معمولي بپوشيم
ميگن تو اصلاسليقه نداري
اگه زياد بگيم دوستت دارم
ميگن باز چه نقشه اي تو سرته
اگه نگيم دوست دارم
ميگن پاي کسه ديگه وسطه
اگه زياد بهشون زنگ بزنيم
ميگن به من اعتماد نداري
اگه زنگ نزنيم
ميگن انگار سرت خيلي شلوغه
اگه توخونه زياد بخنديم
ميگن ديونه شدي
اگه کم بخنديم
ميگن بخت النحس
اگر شام بخواهيم
ميگن فقط فکرشکمه
اگر شام نخواهيم
ميگن ذليل مرده شام باکي کوفت کردي
خانم هامثل راديو هستند:
هرچي مي خواهند مي گويندولي هرچي بگي نمي شنوند
خانم هامثل شبکه اينترنت هستند:
ازهرموضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند
خانم هامثل چسب دوقلو هستند:
اگردستشان باگوشي تلفن مخلوط شد،بايدسيم رابريد
خانم هامثل موتور گازي هستند:
پرسروصدا،کم سرعت،کم طاقت
خانم هامثل رعدوبرق هستند:
اول برق چشم هاشونمي رسه،بعدرعدصداشون خانم هامثل ليموترش اند:
اول شيرين ولي بعدتلخ مي شوند
خانم ها مثل موبايل هستند:
هروقت کارمهمي پيش مي آيد دردسترس نيستند
خانم ها مثل گچ هستند:
اگرچنددقيقه مداراکنيدآنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند
خانم ها مثل کنتور برق هستند:
هرازچندسالي يکبارسن آنها صفرمي شود
خانم ها مثل فلزياب هستند:
هرگاه ازنزديکي طلافروشي ردمي شوندعکس العمل نشان مي دهند _________________ donya |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|