| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:01 عنوان: داستان كوتاه |
|
|
دوستان عزيز داستان هاى زيبا و كوتاهى رو كه داريد ميتونيد اينجا بذاريد _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:04 عنوان: تا ميتونى دلى رو بدست بيار كه دل شكستن هنر نيست |
|
|
روزي پسر بچه شروري بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.
روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار بکوب.
روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به سمت ديوار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي روی ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي داني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:08 عنوان: دل به دنيا در نبندد هوشيار |
|
|
[B]گویند:پس از مرگ بوذرجمهر دیدند نُه کلمه بر کمربندش نوشتهاست:
۱-اگر خــدا کفیــــــل روزی است٬غصـــه برای چه؟
۲-اگر رزق تقسیــــــــم شده٬حــــــــرص برای چه؟
۳-اگر دنیا فریبنـــــــــــــده است٬اعتمــاد به آن چرا؟
۴-اگر بهشت حــق است٬کارنکـــــــــردن برای چه؟
۵-اگر قبر حق است٬ساختمان محکــــــم برای چه؟
۶-اگر جهنــم حــق است٬این همه خنـده برای چه؟
۷-اگر حساب حــــق است٬جمـــــــــــــع مال چرا؟
۸-اگر قیامتــــــــی هست٬بیتابی نکــــــردن چرا؟
۹-اگر شیطان دشمن انسان است٬پیروی از او چرا؟
(کشکول منتظری)[/B] |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:11 عنوان: |
|
|
دو دوست در بياباني در حرکت بودند.در ميانه راه بر سر موضوغي به مشاجره پرداختند.
در اين ميان يکي از آن دو دوست بر صورت ديگري سيلي زد.
آنکه بر صورتش سيلي خورده بود ناراحت شد.اما چيزي نگفت تنها بر روي شن ها نوشت.
"امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد"
آنها به رفتن ادامه دادند.تا به يک واحه رسيدندوتصميم گرفتند تني به آب بزنند.
آنکه صورتش سيلي خورده بود به درون آب پريد .اما نزديک بود که غرق شود.
دوستش فوري خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد.وقتي از آب بيرون آمدند.
آنکه نجات يافته بود.بر روي سنگي حک کرد.
"امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد"
دوستش از او پرسيد:چرا وقتي تو را ناراحت کردم بر شن ها نوشتي اما اين بار که زندگيت را نجات دادم بر سنگ؟
او در جواب گفت:وقتي کسي ما مي رنجاند بايد آنرا بر شن نوشت تا بادهاي بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.
اما وقتي کسي کار نيکي برايمان انجام مي دهد بايد بر سنگي حک کنيم.تا هيچ بادي نتواند آنرا پاک کند.
"ياد بگيريم دردهايمان را بر روي شن بنويسيم وشاديهايمان را بر سنگ حک کنيم." |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:14 عنوان: عمو سبزى فروش!....بله. |
|
|
[B]سبزیفروش ملی
داستانی که در زير نقل میشود ، مربوط به دانشجويان ايرانی است که در دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصيل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نيشابوری» برای نگارنده نقل کرد :
«ما هشت دانشجوی ايرانی بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل میکرديم . روزی ریيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همهی دانشجويان خارجی بايد از مقابل امپراتور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند . ما بهانه آورديم که عدهمان کم است . گفت : «اهميت ندارد ، از برخی کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل میکند و همان يک نفر ، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خود را خواهد خواند .»
چارهای نداشتيم . همهی ايرانیها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملی نداريم ، و اگر هم داريم ، ما بهياد نداريم . پس چه بايد کرد ؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم . به راستی عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکی از دوستان گفت : اينها که فارسی نمیدانند ، چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگویيم همين سرود ملی ما است . کسی نيست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند .
اشعار مختلفی را که از سعدی و حافظ میدانستيم ، با هم تبادل کرديم ، اما اين شعرها آهنگين نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند . بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم : بچهها ، عمو سبزیفروش را همه بلديد ؟ گفتند : آری . گفتم : هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه . بچهها گفتند : آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود . گفتم : بچهها گوش کنيد ! و خودم با صدای بلند و خيلی جدی شروع به خواندن کردم : «عمو سبزیفروش ... بله . سبزی کمفروش ... بله . سبزی خوب داری ؟ ... بله .» فرياد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيهی شعر روی کلمهی «بله» بود که همه با صدای بم و زير میخوانديم . همهی شعر را نمیدانستيم . با توافق همديگر ، «سرود ملی» به اينصورت تدوين شد :
عمو سبزیفروش ! ... بله . سبزی کمفروش ! ... بله .
سبزی خوب داری ؟ ... بله . خيلی خوب داری ؟ ... بله .
عمو سبزیفروش ! ... بله . سيب کالک داری ؟ ... بله . زالزالک داری ؟ ... بله .
عمو سبزیفروش ! ... بله . سبزيت باريکه ؟ ... بله . شبهات تاريکه ؟ ... بله .
عمو سبزیفروش ! ... بله . من ترب میخوام ... بله . تو رو یه ربع میخوام ... بله .
عمو سبزیفروش ! ... بله . سبزیت گل داره ؟ ... بله . درددل داره ؟ ... بله .
عمو سبزیفروش ! ... بله . من نعنا میخوام ! ... بله . تو رو تنها میخوام ! ... بله .
اين را چند بار تمرين کرديم . روز رژه ، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراتور آلمان ، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتيم . پشت سر ما دانشجويان ايرلندی در حرکت بودند . از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند ، بهطوری که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراتور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت .»[/B] |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Omid
مدیر سایت


عضو شده در: 2 تیر 1385
پست: 71
محل سکونت: جزیره قشم 
Points: 920
|
تاریخ: دوشنبه 11 دی 1385 - 21:30 عنوان: |
|
|
مرسی وقعا مطالب جالبی دارید دستتون درد نکنه منتظر مطالب بعدی شما هستیم  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: سهشنبه 12 دی 1385 - 01:03 عنوان: توكلت هميشه به خدا باشه!!! |
|
|
طناب )
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: سهشنبه 12 دی 1385 - 21:07 عنوان: |
|
|
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند. _________________ ...عاقبت خانه خراب دل دیوانه شدم ...
 |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
dokhtar_bandari
عضو رسمی


عضو شده در: 10 دی 1385
پست: 496
محل سکونت: QA 
Points: 534
|
تاریخ: سهشنبه 12 دی 1385 - 21:10 عنوان: اميدوارى... |
|
|
در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی خطرناکی بستری بود. اما دومی باید بیماریش طوری بود که اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،اما تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند....... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 03:43 عنوان: من سیگار می کشیدم،اونم داشت عاشق می شد! |
|
|
من سیگار می کشیدم،اونم داشت عاشق می شد.ما به هم قول ازدواج داده بودیم.همون اولش شرط کردیم باهم صادق باشیم.یه روز برگشت و بهم گفت دیگه دوس نداره من سیگار بکشم،منم قول دادم که بزارمش کنار اما نتونستم،نشد،نمیدونم...
بعضی وقتا بین نتونستم و نشد فرقی نیست ولی اگه پای محاکمه در میون باشه باید خیلی دقیق از کلمات استفاده کرد مخصوصا اگه دادگاه شخصی باشه و خودت برپا کرده باشیش وهمتون می دونین که کافیه آدم فقط یک بار توی این دادگاه محکوم بشه تا برای همیشه یه محکوم باقی بمونه.همه چیز بعد از اون قول لعنتی شروع شد،من سیگار می کشیدم و کم کم به کارهاش شک می کردم.پیش خودم فکر می کردم حالا که من سیگار می کشم حتما اونم داره یه کارایی می کنه،چون هیچ چیزی فرق نکرده بود من دوسش داشتم همونقدر که قبل قول دادن دوسش داشتم،حتی بیشتر.
اما من که میدونستم دارم دروغ میگم.هر روز،روزی چند بار،اما چیزی تغییر نکرده بود،شما هم اگه باشید به این آرامش شک می کنید،به خودتون،به عشقتون،به احساساتتون،به کلماتتون،به همه چیز شک می کنید،به همه چیز...
من هر روز بیشتر پاپیش می شدم و سوال و جوابش میکردم،ولی بدون اینکه جواباش آرومم کنه هر روز کلافه تر می شدم و آدم کلافه توی همچین مواقعی فقط یه چیز آرومش میکنه سیگار، سیگار پشت سیگار و این تبدیل شده بود به یه چرخه یه چرخه سرسام آور لعنتی.من سیگار می کشیدم که شک کنم،شک می کردم که کلافه بشم و کلافه می شدم که سیگار بکشم.عاشق سیگارام شدم و اون کم کم پشت هاله ای از دود کمرنگ و کمرنگ تر می شد ولی من توی خلسه های سیگارم معشوقه های باور نکردنی جدید می ساختم و عاشقشون می شدم،اما انگار متوجه شده باشه یه روز توی یکی از همون پکهای عمیق دود شد و رفت هوا.بعد خبرشو برام آوردن که بایه نفر که از قبل میشناخته ازدواج کرده.
حالا خیلی وقته که من سیگار می کشم،چون تنها چیزیه که از عشق برام مونده،من سیگار می کشم که زنده بمونم. فقط گاهی که سرفه می کنم یه نفر ته حلقم میزنه زیر گریه.
محمد گیلک _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 03:50 عنوان: |
|
|
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود وبسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :" کاش یک غذای حسابی باشد " اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد.او به هر کس که می رسید می گفت :"نوی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است "... مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت :" آقای موش برایت متاسفم .از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ،تله موش هم ربطی به من ندارد" میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلندی سر داد و گفت :" آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود" موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : " من که تا حالا ندیده ام گاوی توی تله موش بیفتد " او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام موش ناامید از همه جا به سوراخ خود برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مرزعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرد، موش نبود، بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود.همین که زن به تله موش نزدیک شد،مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فورا به بیمارستان رساند بعد از چند روز حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت :" برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذائی مثل سوپ مرغ نیست " مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش مرغ در خانه پیچید. اما هر چه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد.بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد.تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا موش ، به تنهائی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد! |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
mo1361s
عضو جدید


عضو شده در: 22 آبان 1385
پست: 30
محل سکونت: Milan 
Points: 41
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 06:03 عنوان: یه خاطره |
|
|
هوا حسابی سرده . مثلا شب مهتابه ولی ماه چیزی جز یه شبه پشت مه نیست.تازه از مترو پیاده شدم.یه میدون بزرگ با سنگفرشهایی که مث خاطره کهنه شدن.از وسط میدون رد بشم زود تر میرسم.وارد میدون میشم مردمی که از کنارشون میگذرم گاهی شبیه لبخندن گاهی شبیه دشنام... بچه هایی هم هستن که دارن زیر نظر ماماناشون بازی میکنن و تو چشماشون یه سوال عجیب موج میزنه؛
....زندگی زندگی زندگی
چندتا پیرمرد هم هستن هر کدوم با یه عصا که رو نیمکت ها صف گرفتن . سکوت سکوت و فقط سکوت از چهرشون میریزه. به چی فکر میکنن غیر از گذشته ؟ کی میدونه
همه چیز مثل یه خوابه . شاید یه قصه . شاید هم یه کمدی تلخ... به هر حال من شاید کار مهمتری دارم . دنبال یه کافی نت میگردم . از اونا میگذرم . سنگفرشها و سیگارهایی که با سری سوخته تموم شدن و رو سنگفرش جا موندن .
یه فریاد دلخراش از طرف بچه ها میاد و ناتموم به گریه تبدیل میشه . یه مرد مسته که یک پاکت شراب ارزون قیمت رو داره سر میکشه بچه ها که دوباره سرگرم بازیشونن . مادرا که دارن پچ پچ میکنن و مرد مست با یه پالتو کثیف و پاره یه جوری بی حرکت ایستاده و داره شرابش رو میمکه انگار یه بچه شیر خواره سینه مادرش رو... چیزی به آخر میدون نمونده . فریادهای مرد مست ...گریه هاش ... فریادهاش .... انگار یه موسیقی شده که تو فضا یخ زده . از میدون گذشتم. باید بر گردم . کافی نت تعطیله .
یه فکر : واسه چی خودکشی نمیکنم ؟ نمیدونم شاید یه دلیل محکم واسه زندگی دارم . زنگ موبایلم . یه میسد کال خیلی عصبانی . دیر کردم. ولی این یک نشونست . آره یه نشونه که میگه واسه چی زنده ام . یکی رو دوست دارم. یه سوال : اون هم منو دوست داره ؟ مرد مست اینبار دیوانه وار داره میخنده و بچه ها که محو تماشاش شدن . پیرمردها تو سکوت موندن و مردمی که میگذرن ؛ گاهی مثل لبخند گاهی هم مثل دشنام ... یعنی من هم آرزومه دوستم داشته باشه ؟ فقط خنده های اون مست تو فضا مونده ...به مترو رسیدم
. یه میدون دیگه . یه کافی نت دیگه ...
من عجیبم یا زندگی؟ _________________ آنکه شب را بگذراند هدیه اش سپیده دم است
این مطلب آخرین بار توسط mo1361s در چهارشنبه 27 دی 1385 - 23:42 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
BapGapoo
عضو جدید


عضو شده در: 3 تیر 1385
پست: 32
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 44
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 10:16 عنوان: |
|
|
| سلام عزیزان.خسته نباشید و خدا قوت |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
roshina
عضو رسمی


عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 577
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 20:53 عنوان: |
|
|
سلام بپ گپوی عزیز /خوشحالم که اینجا می بینمت /بپ گو اتناوا بی ما کصه بگی ؟از همو کصهون خاش گذشته ؟جدا خوشحالمون می کنی . _________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
BapGapoo
عضو جدید


عضو شده در: 3 تیر 1385
پست: 32
محل سکونت: بندرعباس 
Points: 44
|
تاریخ: پنجشنبه 14 دی 1385 - 21:19 عنوان: |
|
|
salam roshinaye gerami,,khobi shoma,,chashm roshina,,ghesa ham agam ,,vali aval shoma berey bey bap yeta kalyon chagh koni ta me ham bey shoma yeta ghesa amada bokonom  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|