آنچه می ماند به نامم یادگار
یک ، کتاب یادتن دو هم کغار
نه پسر نه دختر و همسر بود
این دو باشند حاصلم از روزگار
این دوتا تنها فقط مال منند
شمه ای از حال و احوال منند
من مسافر هستم و من می روم
این دوتا ردی به دنبال منند
گر که مقصودت شناخت بنده است
بنده ای کز این جهان دل کنده است
رهنمایت این دو مکتوب من است
این دو تا کز من فقط جا مانده است
غیر از این بشنو ولی باور مکن
تکیه برخود کن تو بر دیگر مکن
نیک و بد با هم دو بال آدمند
جز به انصاف هیچ کس داور مکن
این زمان که میل به رفتن کرده ام
سه طلاقه هرچه خواستن کرده ام
خاتمه دادم به شعر و شاعری
من وداع با شعر گفتن کرده ام
زندگی بی شعر نبودن بهتر است
این نبودن را سرودن بهتر است
این سرودن را نه با شعر وکلام
با عمل آن هم پریدن بهتر است
چون پریدن آسمانی می شود
فارغ از این جسم فانی می شود
می رود بالا به سان ذره ای
ذره ای که خود جهانی می شود
حالیا تو بد بخوانی یا که خوب
من نی ام ، نی ، از نیستان جنوب
نیک و یا بد چه تفاوت بهر این
ابر باران زای دلگیر غروب _________________ زندگی مِثِ یهَ بادِن وا یهَ زوزهَ گم اَبوت
توی آوازهِ یهَ سازن وا یهَ لحظهَ گم اَبوت
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: جمعه 8 آذر 1387 - 16:20 عنوان:
باران را بهانه كن...
مي دانم
حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سر صبح آسوده
هي بوي بال كبوتر و
ناي تازه نعناي نورسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و ...من نمي دانستم!
دردت به جان بي قرار پر گريه ام
پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي؟
حالا كه آمدي
حرف ما بسيار،
وقت ما اندك،
آسمان هم كه باراني ست...!
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
دوري از ديدگان دريا نيست!
سر به سرم مي گذاري...ها؟
مي دانم كه مي ماني
پس لااقل باران را بهانه كن
دارد باران مي آيد.
مگر مي شود نيامده باز
به جانب آن همه بي نشاني دريا برگردي؟
پس تكليف طاقت اين همه علاقه چه مي شود؟!
تو كه تا ساعت اين صحبت ناتمام
تمامم نمي كني،ها!؟
باشد گريه نمي كنم
گاهي اوقات هر كسي حتي
از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد،
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي آيد،باران مي آيد.
حالا كم نيستند ،اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و
آسمان هم كه باراني ست...!
سید علی صالحی
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: سهشنبه 12 آذر 1387 - 01:56 عنوان:
پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره .
وقتی اهسته غروب تو خونه پا میذاره .
وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه می وزه.
توی خاک گلدونا بذره حسرت می کاره .
وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها .
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره .
وقتی توی اینه خودمو گم می کنم .
می دونم که لحظه هام رنگ ابی نداره .
تازه احساس می کنم که چشام بارونیه .
پشت این پنجره ها داره بارون می باره .
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: چهارشنبه 27 آذر 1387 - 16:40 عنوان: محله ی چه توا / چند تا ؟
سلام / تا آخر بخوانید و درد مشترک شوید ...
من متهم به تلخ دیدن و تلخ گفتنم .
اما دراین قصیده چاک چاک ،
با من به رونمایی لبخند بیا ،
همراه من به کوچه های تنگ [color=red]"خواجه عطا" "نایبند" "خونسرخ"
بامن به "محله 2000" بندرعباس بیا .
یاهرجای دیگری که ذرات سیب را به ترازو نمی کشند .
جایی که می شود کپسولهای خالی خنده را ،
برآب ونان و نوازش سوار کرد .
جایی که می شود با قایقی تند به آنسوی تنگه هرمز ، به "خصب" رفت .
ودرآنجا : نفت داد و طاقه های مشروب گرفت .
اینها که می گویم ، هرگز تلخ نیست .
تبخیر خنده است درغش غش دریای کف بلب .
آویختن از اسطوره ای که بار غزل به بخارا می برد.
من سالهاست که می گریم . واکسیرخنده را برای دیگران تجویز می کنم.
تا معجزه را درنسلی ببینم که مشامش نه با گل سرخ ، که با رویش آشناست ،
وپاهایش ، علاوه برتماشای فوتبال ،
به ورزش روح نیز می رود .
نسلی که در جزیره هرمز ، درصف ارتزاق تکه های خود ایستاده است .
وکمیته امداد ، جلوی اسم هرجوان هرمزی ، یک تیک می زند .
اینها که می نویسم ، تلخ نیست . عین خنده است .
من درمیانه امواج ، به خنده متوقف تازه دامادی برخوردم
که هنوز حنای دامادی به پایش بود ،
وگل مغزش ، به ضرب جهل رنگین امثال من شکفته بود .
من درهمان هرمز ، دوستانی دارم که مرا می فهمند .
ومی دانند که هیچ تلخی درکلامم نیست .
وهمه شان ، قاب پنجره ای را نشانم می دهند که درآن :
نبض روح می جنبد.
دوستانی که به ظاهر خفته اند ،
اما نجوای برف را بهنگام صعود می فهمند .
وفردا را از بدو پیدایش سنگ و ثانیه می بینند .
دوستانی که چلچله و فصل و کوچ و لانه ،
به ذکردائم آنان دوام می گیرد .
دوستانی که خورشید را که نه ، کهکشان را که نه ،
یک هسته کوچک ارزن را می رویانند .
همین دوستان من ، شاه عباس صفوی را نشانم می دهند ،
که از پنجره حرمسرایش به هرمز می نگرد .
و پرتقالی های پانصد سال پیش را ،
که درنوشتن "استراتژیک" سراسیمه اند .
وکمیته امداد خودمان را ،
که از درشتی رقم "تحت پوشش" درپوست نمی گنجد.
وبهت جوانان هرمزی را ،
که رغبت هیچ مسئولی را برنمی انگیزد .
وزنانی که قاعده کرامت را دردخمه های نمور مناعت جاگذارده اند .
من درساحل بندرعباس ،
بادوچشم خود ، فرو افتادن پلک پلیکانی را دیدم که سرش را پسرکی می برد و بدنش را
جوان ماهیگیری که دچار افسردگی شده بود .
وشرمنده ام که بگویم : در خواجه عطا ، خرسی درلباس کفتار ،
جولان می دهد و رجز می خواند .
چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟
من هیچ مسئول و روحانی و صاحب امضایی را در "شاه حسینی" بندرعباس ندیده ام .
ویا در محله 2000 و فلکه "چه توا؟"
فلکه ای که درآن ، میز مسئولان غباری سی ساله گرفته
وجوهر هیچ امضایی تازگی ندارد .
در "چه توا؟" سوسکها قمه به دست عربده می کشند .
جایی که آب ، رنگ شراب دارد ،
وقاچاق ،
ریسه ایست که رنگ به رنگ ، آسمان کودکان آنجارا آذین بسته .
کودکانی که برای اتومبیل گشت ، دست تکان می دهند ،
ومامورانی که بابت هرلبخندشان چیزی باید درترازویشان انداخت .
من کجا سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟
من سالهاست که تلخی را به پای کبوتری بسته ام ،
تا به نیابت از غروب ، طلوع طلب کند .
من درهمان جزیره هرمز ، دوستانی دارم که خاک راهشان ،
از معدن خاک سرخ جزیره با بهاتراست .
اما هیچ مزایده ای برای ارج شان برگزارنمی شود .
در"نایبند" من قصابی را دیدم که جلوی چشم گوساله ای لرزان ،
مادرش را سربرید .
در"نخل ناخدا" من جوانی را دیدم که به همه هویت خود کبریت می کشید .
ودردست دخترکی افغانی ، عروسکی که از راه دور ، از چین آمده بود .
من درزیرآبهای هرمز و خصب ، دراعماق ،
جوانانی را دیدم که برای ده هزارتومان ،
دست و بازوی خود را به کوسه ها می فروختند .
دست و بازویی که یک روزی روزگاری ،
بوسه گاه طاووس اهل بیت بود .
چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم؟
من درکناره "خونسرخ"
واز بلند گویی که خدارا تبلیغ می کرد ،
شنیدم که می توان خدارا حراج کرد .
من درهمانجا ، دیدم که انبوه مردم و مسئولان ،
از روح فراخ دریا ،
تنها به سطح نازک رویین آن التفات بسته اند .
من درهمانجا به کارگرانی برخوردم که از چهارمحال و بختیاری آمده بودند،
وکوله هایشان از شرافت پربود .
وباز ، جوانانی که شرافت را ، درسالهای قحطی
به مستاجری درآن سوی مرز وام داده بودند ،
مستاجری که به فارسی دری اشراف داشت ،
ونحوه تیغ زدن خشخاش را نیک می دانست .
من در بشاگرد ، به اوراق اتوبوسی برخوردم ،
که قرار بود فهم را جلوی کپری پیاده کند .
ودرهمانجا ، به اوراق پراکنده سند چشم انداز برخوردم
که بادبادک بچه ها را با حسرت می نگریست .
من از جزیره هرمز ، به تهران نیز می نگرم ،
که مثل گالیور دراز کشیده و مسئولین ریز ما تند و تند سیر و بزکش می کنند .
وآنقدر دراین مجاهدت بزرگ سراسیمه اند،
که یادشان رفته چیزی به اسم "رشد" ، با ریسمان "تحکم" بالا نمی رود .
من مست می شوم ، وقتی دوستان هرمزی ام ،
به دیروزمان اشاره می کنند .
به روزی که ما ، ذرات نور را از روزنه های ریز برگ استخراج می کردیم .
واز آمیزش آسمان و زمین آبستن می شدیم .
روزی که برای تناول رنگین کمان صف می بستیم .
وهمه مردم خود را از زیرقرآن عطوفت رد می کردیم .
وکاری به این نداشیم که :
چه کسی با ماهیت شکوفه وضو ساخته ، ویا شب قبلش به صورت عنکبوتی تف کرده .
روزی که برای تماشای خلوت آتش و روح شتاب می کردیم .
روزی که لبخند را ، به هرقیمتی که شده ،
از هرکجا می آوردیم و به لبان کبوتری جفت مرده هدیه می دادیم .
روزی که ملکه سبا را به قصرآیینه خود فرا می خواندیم
و او از تماشای شگفتی و آبگونگی ما ، دامن برمی کشید .
دوستان من اما ، به شهرام جزایری که می رسند تلخ می شوند .
ومن ، چاره ای ندارم از این که ،
تلخی چهره آنان را به صورت اندازم .
دوستان من به قاضی شهر معترضند ،
این که چرا نباید روحانیانی که از شهرام جزایری پول گرفته اند ، مجازات شوند ؟
خلع لباس یعنی چه ؟
چرا کسی که به راحتی کوزه ای که ترک برمی دارد ، فریب می خورد ، کاندید می شود ؟
ویا کسی که نخبگی درکلامش طنز است ؟
ویا کسی که الفاظ را به بازی شطرنج می برد ؟
وکسی که اقیانوس را درشان خود نمی داند ؟
من سیاه می بینم ؟ تلخ می نویسم ؟
چه کنم ، دوستان گورستانی که نه ، دوستان آسمانی من از من می خواهند .[/color]
محمد نوری زاد
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: دوشنبه 2 دی 1387 - 02:15 عنوان:
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: جمعه 6 دی 1387 - 01:23 عنوان:
مرسی ازيتانای عزيزم .شعرهای سهراب سپهری هستند شاعری که وارث
آب و خاک بود و شعرهاي نواش هميشه به دل می نشينند.
این هم یکی از شعرهایش که من خیلی دوست دارم و تقدیمش میکنم به تو گلم
"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست."
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: شنبه 7 دی 1387 - 23:06 عنوان:
چشم های شرجی
تو را بادهای وسوسه نیاورده بودند،
که هزاران پیچ نسیان،
به تباهیت ببرد؛
سواحل صبور،
بر درگاه وسعت دریا،
همیشه منتظرانند،
- همسایگانی که بیکرانگی آب ها را،
به لابه نشسته اند
دل خوش دار،
که چشم های شرجی من،
هرگز نخستین سجده گاه خویش را،
از یاد نمی برند.
تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3 ... , 11, 12, 13بعدی
صفحه 12 از 13
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید