عضو شده در: 3 اردیبهشت 1386
پست: 322
محل سکونت: بندرعباس -Southernerman@yahoo.com
Points: 330
تاریخ: چهارشنبه 8 آبان 1387 - 13:57 عنوان:
تو محله اوزي ها ....... دخترانش در حال كل كل كردن ...اولي... خشش.... دومي نه ضد خش. / دادا روشينا كجايي؟ حتماً بايد همچنين جاهايي بيايم تا ببينيمت _________________ خونه ی عشقم تارِتار بی تو صفا اینین روزگار
رفتی از دستم نازنین بی تو اگردم بی قرار
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ
و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای دلم طاقت نمی آرد
و برف نامیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم
خداحافظ، تو ای هم پای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: جمعه 10 آبان 1387 - 05:07 عنوان:
اين غزل را براي كسي مي نويسم كه اين روزها از باور رها شدن سخت ملول و آرزده است / گل من / نگران نباش / روزي همه چيز درست مي شود...
فنجان واژگون شدهي قهوهي مرا
بر روی ميز تکان داد با ادا
يک لحظه چشم دوخت به فنجان خالیام
تکرارکرد : .. ودرطالع شما ...
قلبم تپيد ريخت عرق روی صورتم
گفتم بگو مسافر من ميرسد و يا ...
با چشمهای خيره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟! ... سکوت و تکرار لحظهها
آخر شروع کرد به تفسير فال من
با سر اشاره کرد که نزديکتر بيا
اينجا فقط دو خط موازی نشسته است
يعنی دو فرد دلشدهی تا ابد جدا
انگار بیامان به سرم ضربه میزدند
يعنی که هيچ وقت نمیآيد او خدا؟!
گفتم درست نيست از اول نگاه کن
فرياد زد : ... بفهم! رها کرده او تو را .. ...
شايسته ابراهيمي
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: یکشنبه 19 آبان 1387 - 02:57 عنوان:
يا سيدي العزيز
هذا خطاب امرأة حمقاء
هل كتبت إليك قبلي امرأة حمقاء؟
اسمي انا ؟ دعنا من الأسماء
رانية أم زينب
أم هند أم هيفاء
اسخف ما نحمله ـ يا سيدي ـ الأسماء
يا سيدي
أخاف أن أقول مالدي من أشياء
أخاف ـ لو فعلت ـ أن تحترق السماء
فشرقكم يا سيدي العزيز
يصادر الرسائل الزرقاء
يصادر الأحلام من خزائن النساء
يستعمل السكين
والساطور
كي يخاطب النساء
ويذبح الربيع والأشواق
والضفائر السوداء
و شرقكم يا سيدي العزيز
يصنع تاج الشرف الرفيع
من جماجم النساء
لا تنتقدني سيدي
إن كان خطسيئاً
فإنني اكتب والسياف خلف بابي
وخارج الحجرة صوت الريح وال****
يا سيدي
عنترة العبسي خلف بابي
يذبحني
إذا رأى خطابي
يقطع رأسي
لو رأى الشفاف من ثيابي
يقطع رأسي
لو انا عبرت عن عذابي
فشرقكم يا سيدي العزيز
يحاصر المرأة بالحراب
يبايع الرجال أنبياء
ويطمر النساء في التراب
لا تنزعج !
يا سيدي العزيز ... من سطوري
لا تنزعج !
إذا كسرت القمقم المسدود من عصور
إذا نزعت خاتم الرصاص عن ضميري
إذا انا هربت
من أقبية الحريم في القصور
إذا تمردت , على موتي ...
على قبري
على جذوري
و المسلخ الكبير
لا تنزعج يا سيدي !
إذا انا كشفت عن شعوري
فالرجل الشرقي
لا يهتم بالشعر و لا الشعور ...
الرجل الشرقي
لا يفهم المرأة إلا داخل السرير ...
معذرة .. معذرة يا سيدي
إذا تطاولت على مملكة الرجال
الأدب الكبير ـ طبعاً ـ أدب الرجال والحب كان دائماً
من حصة الرجال
والجنس كان دائما ً
مخدراً يباع للرجال
خرافة حرية النساء في بلادنا
فليس من حرية
أخرى ، سوى حرية الرجال
يا سيدي
قل ما تريده عني ، فلن أبالي سطحية . غبية . مجنونة . بلهاء فلم اعد أبالي
لأن من تكتب عن همومها ..
في منطق الرجال امرأة حمقاء
ألم اقل في أول الخطاب أني
امرأة حمقاء ؟
نزار قبانی
آقای عزیز
این نامه زنی احمق است
آیا قبل از من زنی احمق به تو نامه نوشته است؟
اسم من؟ بگذریم از اسامی
رانیه ... یا زینب
یا هند ... یا هیفاء
احمقانه ترین چیزی که با خود داریم ـ آقای من! ـ
اسامی هستند
آقای من
می ترسم آنچه را دارم بگویم
می ترسم ـ اگر بگویم ـ
آسمان آتش بگیرد
چرا که شرق شما، آقای عزیز
نامه های آبی را مصادره می کند
رؤیاها را از گنجینه های زنان مصادره می کند
پرتاب سنگ را بر عواطف زنان تمرین می کند
و وقتی زنان را مخاطب قرار می دهد
چاقو بکار می برد
و ساطور
و بهار و شوق ها را
و گیسوان مشکی را سر می برّد
و شرق شما، آقای عزیز
تاج شرف بلند مرتبه ای می سازد
از جمجمه های زنان
از من ایراد نگیر آقای من
اگر خطم بد است
که من می نویسم و شمشیرها پشت درم هستند
و خارج اطاق صدای باد و سگان است
آقای من
عنترة العبسی پشت درم است
سرم را می برد
اگر نامه ام را ببیند
گردنم می زند
اگر لباس بدن نمای مرا ببیند
گردنم می زند
اگر من از عذاب هایم دم بزنم
چرا که شرق شما، آقای عزیز
زن را با سرنیزه محاصره می کند
و شرق شما، آقای عزیز
با مردان به عنوان پیامبر بیعت می کند
و زنان را در خاک پنهان می کند
آشفته نشو
آقای عزیز! از نوشته های من
آشفته نشو
اگر گلاب پاشی را که روزگارانی است سربسته است شکستم
اگر از درونم مهر سربی را برداشته ام
اگر فرار کرده ام
از گنبد حرمسراهای قصرها
اگر نافرمانی کرده ام از مرگم
از گورم ... از ریشه هایم
و از مسلخ بزرگ
آشفته نشو آقای من
اگر احساسم را آَشکار کرده ام
چرا که مرد شرقی
نه به شعر اهمیت می دهد و نه به احساسات
مرد شرقی
ـ ببخشید گستاخی ام را ـ
زن را نمی فهمد، مگر در بستر
ببخشید آقای من
اگر به سرزمین مردان دست اندازی کرده ام
چرا که ادبیات بزرگ، طبیعتاً ادبیات مردان است
و عشق همواره
سهم مردان بوده است
و رابطه جنسی همواره
مخدری بوده که فقط به مردان فروخته می شده
در سرزمین ما آزادی زنان خرافه ای بیش نیست
و آزادی ای نیست مگر آزادی مردان
آقای من
هرچه می خواهی درباره من بگو؛ اهمیت نمی دهم
سطحی، کودن، دیوانه، ابله
دیگر اهمیت نمی دهم
چون زنی که از غصه هایش می نویسد
در منطق مردان زنی احمق نام دارد
من که از اول نامه گفتم که زنی احمقم.
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
دور افتاده ام از خويش
دور افتاده ام از ريشه هاي دل مادر
و تنبوره ي "زار" عاطفيم را
غدر زمان شكسته است.
در بم هاي محزون آوازهاي عشق كودكيم
در دست هاي كوچك دختري به رنگ نارگيل
و دهكده اي كه مادرم بود،
آن روزها چه كامل بودم
و كاكل هفت سالگي ام
چه انبوه و زيبا بود،
با پيوندهاي عاطفي
و نقره ي خنجر محافظت
آويخته بر شانه چپ
كه به قلبم واصل ميشد
و حرير سبز
و ماديان سرخ زفاف
هيهات !... _________________ زندگی مِثِ یهَ بادِن وا یهَ زوزهَ گم اَبوت
توی آوازهِ یهَ سازن وا یهَ لحظهَ گم اَبوت
مانند باد
از گرداب هولناك عشق
گذشتم
چونان شهاب شدم
در اعماق ظلمات .
من ازين پس
جز زندگي
چيزي نخواهم بود .
مثل زندگي علفزاران ،
اقيانوس
و آسمان ها.
هماره ي نطفه اي جنبان
در زهدان عشقي
تا هميشه و بزرگ
ماننده ي يكي لبخند
بر لباني كه تو را هزاران بار بوسيده باشد.
من ازين پس
زنده خواهم بود
با بال هايي از عشق _________________ زندگی مِثِ یهَ بادِن وا یهَ زوزهَ گم اَبوت
توی آوازهِ یهَ سازن وا یهَ لحظهَ گم اَبوت
عضو شده در: 16 آذر 1385
پست: 522
محل سکونت: بندرعباس
Points: 577
تاریخ: جمعه 24 آبان 1387 - 16:34 عنوان:
این غزل رو برای دلی می نویسم که صاف و ساده ست مثل آینه / مثل زلالی چشمه / گل نازم / جواب سوالتو اینجا بهت می گم/ تو مقصر نیستی / نمی خوام نگران دردهای من باشی / این دردها کاری تر و ریشه دارتر از این حرفهاست / تازه حضور توست که آرومم می کنه و به قولی : دردهای من بی حضور تو / سر از تسکین باز می زنند ... از اونشب که خواستی که برات غزل بخونم و من نخوندم انگار یه چیزی تو دلم شکسته / حالا همون غزلو همراه با عشقی به تقدس پنجشنیه های عزیز تو برات می نویسم ... نگران نباش عزیز دلم / همه چیز درست می شه ...
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
منتظر لحظه ی توفانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
ها ... به کجا می کشی ای خوب من! ؟
ها ... نکشانی به پشیمانی ام
محمد علی بهمنی
_________________ احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3 ... 10, 11, 12, 13بعدی
صفحه 11 از 13
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید