عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas
Points: 428
تاریخ: دوشنبه 15 مهر 1387 - 06:07 عنوان:
زمانی که من دیوانهات بودم گذشت
که شمع من وپروانهات بودم گذشت
خداوندا از عشق هیچ نمیدانم
اما عاشقم عاشق آن عشق به نام
عاشقم نمیدانم عشقم کیست
مجنونم و نمیدانم لیلیام کیست
مغمومم و نمیدانم غمم چیست
خوشحالم و نمیدانم شادیم چیست
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن
گر که خاموشم کنی فراموشم مکن
درس خواندن مشکل است
علت آن دختر خوشگل است
دوست دارم و دانم نداری دوستم
ای یار بگو چه کنم تا تو بداری دوستم
ای شمع بسوز که شب زیاد است هنوز
ای غم اشک مریز که غم زیاد است هنوز
زینت باغ است درخت جوان
پیر شود بر کندش باغبان
شاخ جوان به هر گلی نوبر است
شاخه ی پیر از پی خاکستر است
من آهنگ غریب روزگارم
غمی در انتهای سینه دارم
تمام هستیم یک قلب پاک است
که آن را زیر پایت میگذارم
من ساده فکر میکردم تو همیشه با منی
کاش از اول میدونستم تو فکر رفتنی
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن
گر که خاموشم کنی فراموشم مکن
_________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود
عضو شده در: 5 بهمن 1385
پست: 406
محل سکونت: bandar abbas
Points: 428
تاریخ: جمعه 22 آذر 1387 - 21:06 عنوان:
رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند
مرگ من آواز چکاوک است
در کوچ زمستانی
مرگ من دشتی است
به وسعت ابدیت
مرگ من سراسر خون است
از فرق شکافته فرهاد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از غروب خورشید سرخ است
مرگ من حسرت رسیدن است
مرگ من ابتدای ازل نیست
و انتهای ابدیت هم نخواهد بود
مرگ من تنفس ماهی است
در خفگی حوض
مرگ من ستاره ای است
در آسمان هفتم
مرگ من بر روی شانه ام
آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است
مرگ من آغازی بر رسیدن بهار
در تمام اعصار تاریخ است
مرگ من کوچ پرستو نیست
مرگ من گریه شمع نیست
مرگ من بال پروانه نیست
که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد
مرگ من بید مجنون نیست
که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد
مرگ من شیون ندارد
مرگ من شیرین است
اما هیچ فرهادی عاشق ندارد
مرگ من لیلی است
اما هیچ آواره مجنونی ندارد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از پشت صبح پیداست
مرگ من در طلوع آسمان پیداست
مرگ من از پشت بال پروانه پیداست
مرگ من در آیینه چشمانم پیداست
در صدای جویبار پیداست
در صدای دریا پیداست
در سکوت کوه پیداست
در هاله ماه پیداست
مرگ من نزدیک است
مرگ من فرداست
فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد
فردایی که گلهایش همه ستاره
ستارگانش همه خورشید
خورشیدش همه دریا
دریاهایش همه صحرا
صحراهایش همه سراب
سرابهایش همه حقیقت
حقیقتش همه فردا
و فردایش خواهد رسید
مرگ من نزدیک است
مرگ من با طلوع خورشید می رسد
با صدای پای نسیم می رسد
مرگ من زمانی خواهد رسید
که همه چشمان عاشق باشند
و همه کویرها پر از شقایق باشد
مرگ من آنگاه می رسد
که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
می فهمم که آمدنش نزدیک است
می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است
می فهمم که با طلوع فردا
مرگ من نزدیک است _________________ غم هايت را بر شن ها بنويس كه آب ببرد
و شادي هايت را بر سنك تا باك نشود
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: سهشنبه 26 آذر 1387 - 01:58 عنوان:
وقتی به آسمان نگاه کرد
پرواز هیچ پرنده ای را ندید
وقتی به تماشای درختان رفت
آشیانه هیچ پرنده ای را نیافت
وقتی ، سکوت کرد ، سکوت
آواز هیچ پرنده ای را نشنید
در ازدحام شهر،پرنده ها را دید
ده ها ، صد ها ، هزاران پرنده
همگی خاموش
همگی در قفس...
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: جمعه 6 دی 1387 - 01:31 عنوان:
صبر خدا
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
__________________
<معینی کرمانشاهی>
عضو شده در: 13 خرداد 1386
پست: 146
محل سکونت: dubai
Points: 162
تاریخ: پنجشنبه 15 اسفند 1387 - 03:27 عنوان:
کودکی ها
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2, 3بعدی
صفحه 2 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید