فیل من هم یاد هندوستان کرد
سفرنامه احمد بازماندگان قشمی به هند

برای خواندن سفر نامه روی تصویر کلیک کنید .
بسيار سفر بايد كرد تا پخته شود خامي
سفرهندوستان برايم يك خاطره وصد تجربه بود
عكاس احمد بازماندگان قشمي
پرواز روز يكشنبه آبان ماه 1387تهران به دهلي ،سالن انتظار فرودگاه امام خميني تهران / سوار برهواپيماي ماهان اير به سمت دهلي پرواز كرديم ،خلبان مسير تهران دهلي را سه ساعت ونيم اعلام كرد. تلفن همراه خودم را براي اولين بار به مدت بيست روز بايد خاموش مي كردم . در فرودگاه دهلي پرواز ماهان به زمين نشست ، شب بود، ساعت كشور هند دوساعت از كشورمان جلوتر بود ،وقتي پياده شدم مه ودود آسمان را فرا گرفته بود...... وارد سالن شدم ميدانستم كه دوست هندي من كه فقط تلفني و از طريق وب سايت هندوستان با هم صحبت مي كرديم منتظرم است خودم هم دنبالش بودم.
از دهلي به سمت ايالت پنجاب حركت كرديم بايد ميرفتم به خانه ای كه برايم اجاره كرده بودند، طبقه دوم خانه/ دوست ديگرم كه بازيگر سينما و تلويزيون هندوستان بود زندگی می کرد .مسير پر ترافيك بود همه انگار عروس مي بردند دستهایشان را روي بوق ماشینهایشان گذاشته بودند. پشت ماشينهاي بزرگ نوشته شده بود بوق بزنيد. ساعت چهار صبح بود شب و روز معلوم نبود همه توي هم وول ميخوردن ساعت هفت صبح رسيدم خانه دوستم در چند شهر ديگر...../ خانواده دوستم همگي در خانه منتظر آمدنم بودند يك روز تمام بيدار بودم و از شوق ديدن دوستان هنديم خواب از چشمانم پريده بود بعد از همه تعارف ها مرا تنها گذاشتند تا استراحت كنم وقتي بيدار شدم عصر بود ودوست ديگري كه كشتي گير هندوستاني بود به سراغم آمد ، را ننده ی خودش را فرستاد برايم غذا تهيه كند غذاي پر از فلفل و نان تند پيازي / از خانه بيرون رفتيم چرخي زديم انگار هنوز توي بندرعباس بودم يا ميناب چهره هاي مردم، چهره شهر ، بازار همه و همه آشناي ديرينه من بود احساس غريبي نمي كردم آزادي اجتماعي فراواني داشتند همه اديان در كنارهم زندگي مي كردند ولي سيگار كشيدن را در شهر ممنوع کرده بودند چون شهر خودش آلوده بود و نمي خواستند آلوده تر شود . صبح روز بعد دوربين عكاسي را آماده كردم و از خانه بيرون آمدم به معبد محل رفتم از مسير تعين شده اي بايد مي گذشتم، عكاسي مي كردم كه مردي هندو صدايم زد جلو رفتم قاشقكي از استيل پر از آب در دست داشت دستم را جلو بردم آب را توي دستم ريخت من هم مانند رسمي كه داشتند كمي از آب را خوردم وكمي برسر و پيشاني كشيدم چند قدم بعد خط قرمز رنگي به پيشانيم كشيدند چون عكاسي از معبد براي توريستها ممنوع بود مخصوصا مسلمانان من هم صحبتي نمي كردم چون همه در معبد فكر مي كردن من يك عكاس هندو هستم كوله پشتيم را پر از شيرني هندي و موز كردند، تشكر كردم و از آنجا خارج شدم دوستم يك ماشين براي من اجاره كرده بود بايد مي رفتم و شهر را مي گشتم ، زبان هندي به خوبي نمي دانستم ولي زباني كه من و پنجابي ها صحبت مي كرديم يك زبان ميكس شده از فارسي اردو هندي و انگليسي بود چون پنجابي ها مي گفتند نسل آنها تركيبي از هندو و بازرگانان ايراني است.
شب به اتفاق دوست بازيگرم و خانواده اش به مراسم حنابندان يك عروسي رفتيم يك سالن بزرگ هتل زيبا و ديدني با گل تزئين شده بود .چراغ ، پارچه هاي رنگي .......لباسهاي رسمي ومجلسي زنان و مردان هندي من هم ذوق زده فقط فيلم وعكس مي گرفتم . روز بعد به سمت شهر شيملا رفتم منطقه اي جنگلي سرسبز، زيبا و پر از ميمون ، سنجاب و گل / روز بعد از آن هم باز بازار و خريد براي بچه ها ولي دوربين آويزانم بود وگاهي عكاسي مي كردم پارك ملي و چند شهر و روستاي اطراف را گشتيم و به معبد بزرگ شهر سر زديم يك روز تصميم گرفتم به بمبئي بروم صبح زود ماشين به سراغم آمده بود من در حال آماده شدن بودم كه همسر دوستم با من تماس گرفت و مرا از رفتن به بمبئي منع كرد چون در بزرگترين هتل بمبئي تاج محل در گيري وبمب گذاري شده بود پيش خودم فكر كردم چه سوژه هاي عالی مي روم عكس مي گيرم عكس ها را ايميل مي كنم به روزنامه صبح ساحل و وب سايت جام جم که نشد ......... همسر دوستم با راننده صحبت كرد كه من را خلاف جهت و به شهر ديگري ببرد آيرمستير بزرگترين معبد طلائي هندوستان جاده كامل در طول مسير مه آلود بود خورشيد داشت طلوع ميكرد و هوا باز روشن مي شد در معبد مردم از يك مسير تعين شده اي ميگذشتند كفشهايم را تحويل دادم دوستم دو دستمال خريد بايد براي ورود پاهايمان را در حضور نگهبانان ورودي معبد مي شستيم و سرخود را با دستمال مي بستيم تا بتوانيم وارد شويم يك درياچه كوچك كه در وسط آن يك ساختمان زيبا با طلا ساخته شده بود مردان درآب درياچه كه معبد در وسط قرار داشت حمام ميكردند و زنان در اتاق سر پوشيده و در بسته....... .
گاهي ماهي هاي رنگي بزرگ به سطح آب مي آمدند ومردم هم از همين آب بسيار كثيف در دهان ميزدند و بر سر كودكانشان مي كشيدند. صف بسيار شلوغی براي رفتن به داخل ساختمان طلائي تشكيل شده بود كه بايد براي رسيدن به معبد يك روز كامل توي صف مي ايستاديم . بوي عود، بوي غذا و...........گاهي آدم را آزار ميداد در يك گوشه حلواي مخصوصي با نان به زائرانشان ميدادند و آنان نيز براي تبرك به داخل معبد طلائي ميبردند...........چند محل تاريخي آن منطقه را بازديد كردم ديگر داشت هوا تاريك ميشد همسر دوستم نگران بود و مدام تماس مي گرفت، مي گفت شايد به خاطر درگيريهاي بمبئي با مسلمانان در گير بشوند ، من هم براي اينكه به ناراحتي آنان خاتمه دهم برگشتم.
شب بعد يك عروسي بسيار بزرگ ومجلل رفتم ، همه انگار يك دوست قديمي بودند و مرا مي شناختند با آغوش باز مرا پذيرفتند ، عروس خواهر خانم دوستم بود به راحتي عكس و فيلم ميگرفتم و هيچ كس برايم مزاحمتي ايجاد نكرد گاهي يك انفجار بزرگ و مهيب قلبم را ميلرزاند فشفشه و ترقه هاي بزرگي كه من موج انفجار را زير پاهايم حس مي كردم. روز ديگر براي ديدن شهر دهلي بازار و اماكن تاريخي به دهلي رفتم در جاده و اتوبان به جز نام منطقه هيچ تابلویي از راهنمایي و رانندگي وجود نداشت . جاده شلوغ و پر از دود بود و همه دستها روي بوق. در كنار شهر دهلي به بزرگي يك شهر زباله ريخته شده بود كه مردماني براي امرار معاش به همراه كودكانشان زباله ها را تفكيك مي كردند راستش را بخواهيد از روزي كه پا توي هندوستان گذاشتم هر روز خدا را شكر مي گفتم كه در ايران زندگي ميكنم و خانواده ام در رفاه است سفر ميرويم خوب مي خوريم و زيبا مي پوشيم ..........بخشي از اين رفاه با تلاش خودم و بخشي ديگر توسط دولت برايم فراهم شده است تا از كشور خارج نشويد و از خانواده دور نمانيد قدر اين همه نعمت را در ايران نمیدانيد گراني برق .گاز.آب .......مردم در اطراف شهر هنوز از پهن گاو ميش و هيزم براي سوخت استفاده مي كردند مانند40 سال پيش در استان هرمزگان و بالاخره شهر دهلي بناهاي تاريخي و معماري ايراني كاخ هاي ماهاراجای زيبا و بي نظير ايراني ها نقش مهمي در هندوستان داشتند فرهنگ مشتركي داريم براي اينكه هندوستان هم در گذشته هاي دور بخشي از سرزمين اجداديمان بوده است قاره هند را نمي شود در يك سفر بيست روزه گشت بيست بار بايد سفر كني هر بار يك ايالت يا دومنطقه را بايد ديد ....... .
بازماندگان قشمی