roshina می نویسد:
محمد شهسواری : تبی از تبار ترانه

ساده است و صمیمی/به قول سهراب : بهتر از آب روان / جاری ست و سیال / اما بر خلاف تمام جریانهای روزمرگی که تا به حال دیده ام و یا بهتر بگویم شنیده ام / با این همه آرام است و زلال / آرام می خندد / آرام پلک می زند و آرام می گوید / قبل از این که به شیوه ی خودش اعتراض کند و توضیح دهد که اهل هیچ گپ و گفتی نیست و حرفهایش همان است که می خواند ،
ادامه متن >>>
می گویم : می دانم / همه چیز را می دانم / به دور از « هیاهوی بسیار برای هیچ » زندگی می کند و راه خاص خودش را می پوید / بی دغدغه ی این که شاید از خیل عظیمی که در راهند جا بماند / چرا که به خود و کارهایش ایمان دارد و می داند که راز ماندگاری در نبض انگشتانش جاودانه است وقتی که با سازش یکی می شود/ تنها دغدغه ی اصالت و پرباری آثارش را دارد / و پر از وسوسه است / وسوسه ی این که هنرش را که به زعم خودش تنها امانتی ست ارزشمند با چه کیفیتی به صاحبان اصلی اش که همان مخاطبانند و مردم جنوب برساند / به باور او ریتم در زندگی جنوب بسیار پر رنگ است البته بی همراهی ملودی / و غصه اش می گیرد از آنچه به نام موسیقی این روزها به خورد مردم و جوانان این خطه می دهند / بگذارید حرفها و دردلهایش را به تفصیل در گفت و گویی که علیرغم عادتش قولش را به ما داده است و به زودی به همراه چند اثر شنیدنی از طریق سایت در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت بشنویم / گفتم بر خلاف عادتش / چرا که همه می دانند و خود من هم به عینه شاهد و واقفم که بسیاری از مراکز هنری و دیگر رسانه های خبری بارها از وی درخواست مصاحبه و یا معرفی آثارش را داشته اند و او با همان وسواس خاص خودش تنها جواب داده است مرا همان خاموشی بهتر و به قدر زکات آنچه می دانم تدریس و پرورش هنرجویانم کافی ست / از منصفی می گوید و صدایش اوج می گیرد وقتی می خواند:«همه ی فصلون دنیا کاشکه وا بهار شبوده » / به آوازهایش که می رسد و گیتارش را که در دست می گیرد آدم دیگری می شود / جدی می شود و مهربان / جسور و بی هوا می خواند / انگار در خلسه ای از الهامی فرو رفته که او را احاطه کرده است / غریبه ای می نماید حتی با خودش و در عین حال دیرین آشنایی ست که همه جا همراهت بوده است / می خواند و می نوازد و از چشمان نیم بسته اش می توان به «شرجی و نمبار دریا » رسید / صدایش یادآور « باد و نئشی و تو(آفتاب )» است / ترانه هایش همان « یادگار تلخ روزگار غم» اند و آرزویش این که :« ای کاش شباری بارون مهر و محبت - وا قلب سنگ عاشقوی بی مروت » / و در یک کلام عاشق است / عاشق هر چه که بوی هنر اصیل دارد و من هنوز در رمز ناگشوده ی دلش مانده ام که میراثدار و وامدار کدام عشق است که با همه ی رفتنهای بی بازگشتش باز هم بعد از سالها صدایش می لرزد وقتی می خواند :« رفتی و عشقت نره از دل داغم - رفتی و اسمت نکه از لوو خشکم » ... نوشتم تا در وهله ی اول از منتی که بر من نهاده است تشکر کنم و بعد هم مژده ای باشد برای دوستداران موسیقی جنوب که اینبارهرمزگانی دات نت روزنه ای خواهد بود برای شنیدن صدایی که ناگفته های بسیار دارد.